یادداشت

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

تأثیر تبلیغات بر روی جامعه رسانه به عنوان یکی از ارکان زندگی امروز، نقش انکارناپذیری در جامعه پذیری و اعطای نقش به اعضای خود ایفا می کند و به همین دلیل محتوای آن نقشی تأثیرگذار در رسیدن به این هدف برعهده دارد. تصویری که رسانه از زن و نقش وی در ...

خبرنامه

آرشيو موضوعی وصیت نامه شهدا

تاکید بر رعایت حجاب

تاکید بر رعایت حجاب
_ شهید قدرت الله زرگرایان لباسهای مناسب تر می پوشید! پدر برخی از کارهای ما را اشتباه می دانست. خنده های بلند، بی حجابی در کوچه و خیابان هم از جمله آن موارد بود. اگر شخصی، غریبه ای به خانه مان می آمد و ما آستین کوتاه بودیم یا دامن تنمان بود، ما را به اتاق می فرستاد تا لباس مناسب تری بپوشیم. همان طور که تذکر می داد، تشویق هایش هم در مورد پوشش خوبمان به موقع و بسیار بود. (فرهنگ نامه شهدای شهرستان سمنان، ج۴، صص ۴۵۲-۴۵۳٫) ( پا به پای شهدا(۸)عفاف و حجاب،ص۴۰) _ شهید جلال حیدری وظیفه هر زن مسلمان... در مجموعه خاطرات ...

حیا (شهید محمد والی)

حیا (شهید محمد والی)
شهید محمد والی _ سوهان روح   بعد از خداحافظی در خانه شان را باز کرد و داخل شد. هنوز چند قدمی دور نشده بود که صدایی از پشت سر گفت: «امروز مهمان کدامتان هستیم؟» محمد بود. یکی از بچه ها گفت: «من» بی آنکه به روی خودش بیاورد آرام و خونسرد همراهشان راه افتاد. مجید طاقت نیاورد، از او پرسید: «پس چرا برگشتی! اتفاقی افتاده؟!» گفت: « راستش نگاهم که به حیاط خانه افتاد دیدم مهمان داریم، از آن مهمان هایی که حدود شرعی را رعایت نمی کنند، من از معاشرت با این جور افراد خوشم نمی آید. سوهان روح آدم ...

مادر جان! مواظب حجابتون باشید

مادر جان! مواظب حجابتون باشید
شهید موسی کلانتری معیاری برای خواستگاری   وقت زن گرفتنش بود. خواهرم دوستی داشت که می خواست به او معرفی کند. دختر خوبی بود. برادرم رفت او را ببیند؛ اما چشمش خورد به دختر خانمی که پوشش کاملی داشت. تحقیق کرد. دانشجوی فیزیک دانشگاه شریف بود. از حجاب او خوشش آمده بود. رفت خواستگاری اش. همین شد مقدمه ازدواجشان. (نشریه یادمان شهدای دولت، شماره ۱۰، شهریور ماه ۱۳۸۵، ص۷۱٫) شهید سعید سعیدی مادر جان! مواظب حجابتون باشید یه دست به چادر و دست دیگه اش به سطل آب بود. بعد از هر چند قدمی می ایستاد، سطل را زمین می گذاشت، چادرش را جلو می کشید و دوباره ...

سنگر حجاب!

سنگر حجاب!
شهید احمد یزدی _ سر برهنه احمد یزدی از مدرسه که رسید خانه، بابا با عصبانیت در را باز کرد و گفت: « از تو توقع نداشتم!» احمد که شوکه شده بود با صدای لرزان پرسید: «مگه چی شده؟» بابا گفت: «معلمت من را خواسته بود. تو که آبروی من را بردی. چرا کلاس قرآن را به هم میزنی؟» احمد که بغض گلویش را گرفته بود، گفت: «اگه قراره یک زن با سر برهنه بیاد قرآن درس بده، همان بهتر که نیاد. این ها دروغگو هستند. اهل قرآن نیستند!». (اینگونه بودند مردان مرد، ص ۱۰۴؛ حسین رضایی و الهه حاجی حسینی؛ حجاب، نگاه، ...

نیمکت آخر کلاس (شهید مرتضی شاملو)

نیمکت آخر کلاس (شهید مرتضی شاملو)
شهید مرتضی شاملو _ نیمکت آخر کلاس  تنها می نشست روی نیمکت آخر کلاس. وقتی هم که زنگ می خورد می گذاشت همه بچه ها بروند، بعد از کلاس خارج می شد. راهنمایی بود. مدرسه شان مختلط بود، دختر و پسر سر یک کلاس. حاضر نبود با دخترها روی یک نیمکت بشینه، حتی نمی خواست باهاشون هم قدم بشه. جنگ که شد نیمکت آخر کلاس تنها ماند با یه گلدان گل به جای مرتضی. (سردار کوهستان، ص ۹٫) شهید محمود اسدی پور _ سر به زیر                خواهر زاده اش مریض شده بود. با ماشین، آنها را برد بیمارستان. وقتی ...

به بدحجاب ، جنس نمی فروشیم!

به بدحجاب ، جنس نمی فروشیم!
_ شهید محمود کاوه به بدحجاب ، جنس نمی فروشیم!   دختر یک طاغوتی بود. وارد مغازه که شد، چهره شهید محمود کاوه در هم رفت. سرش را انداخت زیر. لبش داشت زیر دندان هایش پاره می‌شد. هرچه زن می‌پرسید: پسته کیلویی چند؟ جواب نمی‌داد. آخرش هم گفت: ما جنس نمی‌فروشیم. با عصبانیت بهش گفته بود: مگه دست خودته، پس چرا در مغازه‌ات را نمی‌بندی؟ همان‌طور که سرش زیر بود، گفت: هر وقت حجابت را درست کردی، بیا تا بهت جنس بدم. شب با پدرش آمدند دم خانه محمود. نه برد نه آورد محکم زد توی گوش محمود. محمود می‌خواست جوابش را بدهد؛ اما ...

عملیات با اسلحه زبان

عملیات با اسلحه زبان
_ شهید اسماعیل دقایقی اولین روسری که پوشیدم  دبیرستانی بودم، کلاس نهم؛ می‌توانستیم امتحان دانشسرا بدهیم. اگر قبول می شدیم و دو سال درس می خواندیم، می توانستیم به عنوان معلم در آموزش و پرورش استخدام شویم. در امتحان ورودی قبول شدم و به اهواز آمدم. حجاب آن موقع با الآن فرق داشت. یک چادر رنگی می انداختیم سرمان و زیرش روسری یا مقنعه‌ای نداشتیم. در شهرهای جنوب به دلیل رفت و آمد زیاد خارجی‌ها این چیزها، زیاد جا نیفتاده بود. مشکل است یک پسر جوانی به یک دختر جوان از این حرف‌ها بزند، ولی خودش آمد و گفت: شما روسری داشته باشید، بهتر است. می ...

موهایت از زیر روسری بیرون بود!

موهایت از زیر روسری بیرون بود!
_ شهید محمّد فخّاری طوری باشید که حضرت زهرا از شما راضی باشد! یک روز هر دو تا خواهرش را کنار خود نشاند و از اوضاع و احوال درس و مشق و دوستانش پرسید. آن قدر حرف را تاباند تا حرفش به آن جایی رسید که دوست داشت. بدون این که آنها بفهمند که می خواهد نصیحتشان کند، گفت:« خواهران من! حجاب، عفّت و پاکدامنی خودتان را حفظ کنید. طوری باشید که حضرت زینب و حضرت زهرا از شما راضی باشند. آن وقت زندگی تان درست می شود.» (فرهنگ نامه شهدای سمنان، ج۷، صص ۲۶۳-۲۶۴٫) (پا به پای شهدا(۸)عفاف و حجاب،ص۳۰)  موهایت از زیر روسری ...

جوان ترها از شما یاد می گیرند!

جوان ترها از شما یاد می گیرند!
شهید رضا کاظمی _ شان این مکانها را حفظ کن یک روز چادر معمولی سرم انداختم و داشتم می رفتم تکیه. صدایم زد و گفت: زن داداش! کجا می روی؟ گفتم دارم می روم تکیه. گفت:«آدم وقتی تکیه و مسجد می رود، باید لباس و پوشش سنگین باشد.باید شان این مکان ها را حفظ کنیم.» (فرهنگ نامۀ شهدای شهرستان سمنان، ج ۴، ص ۳۱۰٫) ( پا به پای شهدا(۸)عفاف و حجاب،ص۳۷) _ جوان ترها از شما یاد می گیرند! رساله را آورد و گفت: « این جا نوشته که دخترها نه ساله به تکلیف می رسند؛ یعنی نباید بگذارند نامحرم موهایشان را ببینند.» خاله اش گفت:« خوب! ما که ...

من نامحرم هستم…

من نامحرم هستم…
_ شهید سید محمد تقی مجتهدزاده من نامحرم هستم... به بچه ها یاد داده بودم به نامحرم نگاه نکنند. سید محمدتقی از هفت سالگی خودسازی را شروع کرد و هرگز چشم به نامحرم ندوخت. روزی چند تا از همسایه ها آمدند و رفتند اتاقی که سید محمدتقی داشت آنجا مشق می نوشت. آن موقع ده-دوازده سال بیشتر نداشت. مرا که دید آهسته گفت:«بگویید بروند اتاق دیگر حرف بزنند؛ من نامحرم هستم.» وقتی خانم ها را به اتاق دیگر راهنمایی کردم آنها از شدت خنده به خود می پیچیدند. ( شهرگان شهر (۳) ص ۱۲٫) ( پا به پای شهدا(۸)عفاف و حجاب،ص۴۷) با آنها نمی روم چشمشان دنبال دخترهای ...