یادداشت

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

تأثیر تبلیغات بر روی جامعه رسانه به عنوان یکی از ارکان زندگی امروز، نقش انکارناپذیری در جامعه پذیری و اعطای نقش به اعضای خود ایفا می کند و به همین دلیل محتوای آن نقشی تأثیرگذار در رسیدن به این هدف برعهده دارد. تصویری که رسانه از زن و نقش وی در ...

خبرنامه

آرشيو موضوعی ادبی هنری

داستان عاشقانه ای برای تو ( بی پناه )

داستان عاشقانه ای برای تو ( بی پناه )
قسمت هجدهم داستان دنباله دار عاشقانه ای برای تو ( بی پناه ) اون شب خیلی گریه کردم توی همون حالت خوابم برد، توی خواب یه خانم رو دیدم که با محبت دلداریم می داد و دستم رو گرفت سرم رو چرخوندم دیدم برگشتم توی مکتب نرجس. با محبت صورتم رو نوازش کرد و گفت: مگه ما مهمان نواز خوبی نبودیم که از پیش مون رفتی؟ صبح اول وقت، به روحانی مسجد گفتم می خوام برم ایران با تعجب گفت: مگه اونجا کسی رو می شناسی؟ گفتم: آره مکتب نرجس، باورم نمی شد ... تا اسم بردم اونجا رو شناخت اصلا فکر نمی کردم ...

داستان عاشقانه ای برای تو ( اسیر و زخمی )

داستان عاشقانه ای برای تو ( اسیر و زخمی )
قسمت شانزدهم داستان دنباله دار عاشقانه ای برای تو ( اسیر و زخمی ) از هواپیما که پیاده شدم پدرم توی سالن منتظرم بود، صورت مملو از خشم وقتی چشمش به من افتاد، عصبانیتش بیشتر شد. رنگ سفیدش سرخ سرخ شده بود اولین بار بود که من رو با حجاب می دید ... مادرم و بقیه توی خونه منتظر ما بودند پدرم تا خونه ساکت بود عادت نداشت جلوی راننده یا خدمتکارها خشمش رو نشون بده... وقتی رسیدیم همه متحیر بودند هیچ کس حرفی نمی زد که یهو پدرم محکم زد توی گوشم، با عصبانیت تمام روسری رو از روی سرم چنگ زد ...

داستان عاشقانه ای برای تو ( دست های خالی )

داستان عاشقانه ای برای تو ( دست های خالی )
قسمت پانزدهم داستان دنباله دار عاشقانه ای برای تو ( دست های خالی ) توی این حال و هوا بودم که جلوی یه ساختمان بزرگ، با دیوارهای بلند نگه داشت رفت زنگ در رو زد، یه خانم چادری اومد دم در و چند دقیقه با هم صحبت کردند و بعد اون خانم برگشت داخل ... دل توی دلم نبود داشتم به این فکر می کردم که چطور و از کدوم طرف فرار کنم هیچ چیزی به نظرم آشنا نبود، توی این فکر بودم که یک خانم روگرفته با چادر مشکی زد به شیشه ماشین... انگلیسی بلد بود خیلی روان و راحت صحبت می ...

داستان عاشقانه ای برای تو ( بی تو هرگز )

داستان عاشقانه ای برای تو ( بی تو هرگز )
قسمت سیزدهم داستان دنباله دار عاشقانه ای برای تو ( بی تو هرگز ) برگشتم خونه اوایل تمام روز رو توی تخت می خوابیدم و حس بیرون رفتن نداشتم ...  همه نگرانم بودن با همه قطع ارتباط کردم حتی دلم نمی خواست مندلی رو ببینم. مهمانی ها و لباس های مارکدار به نظرم زشت شده بودن و دلم برای امیرحسین تنگ شده بود. یادگاری هاش رو بغل می کردم و گریه می کردم. خودم رو لعنت می کردم که چرا اون روز باهاش نرفتم ... چند ماه طول کشید. کم کم آروم تر شدم ... به خودم می گفتم فراموش می کنی اما ...

داستان عاشقانه ای برای تو ( زندگی با طعم باروت )

داستان عاشقانه ای برای تو  ( زندگی با طعم باروت )
قسمت یازدهم داستان دنباله دار عاشقانه ای برای تو: زندگی با طعم باروت از ایرانی های توی دانشگاه یا از قول شون زیاد شنیده بودم که امیرحسین رو مسخره می کردن و می گفتن: ماشین جنگیه، بوی باروت میده ، توی عصر تحجر و شتر گیر کرده و ... ولی هیچ وقت حرف هاشون واسم مهم نبود امیرحسین اونقدر خوب بود که می تونستم قسم بخورم فرشته ای با تجسم مردانه است ... اما یه چیز آزارم می داد تنش پر از زخم بود. بالاخره یه روز تصمیم گرفتم و ازش سوال کردم ... باورم نمی شد چند ماه با چنین مردی زندگی کرده ...

داستان عاشقانه ای برای تو ( معنای تعهد )

داستان عاشقانه ای برای تو ( معنای تعهد )
قسمت دهم داستان دنباله دار عاشقانه ای برای تو : معنای تعهد گل خریدن تقریبا کار هر روزش بود، گاهی شکلات هم کنارش می گرفت، بدون بهانه و مناسبت، هر چند کوچک، برام چیزی می خرید، زیاد دور و ورم نمیومد، اما کم کم چشم هام توی محوطه دانشگاه دنبالش می دوید ... رفتارها و توجه کردن هاش به من، توجه همه رو به ما جلب کرده بود ... من تنها کسی بودم که بهم نگاه می کرد پسری که به خنثی بودن مشهور شده بود حالا همه به شوخی رومئو صداش می کردن ... اون روز کلاس نداشتیم، بچه ها پیشنهاد دادن بریم استخر، ...

داستان عاشقانه ای برای تو ( معادله غیر قابل حل )

داستان عاشقانه ای برای تو ( معادله غیر قابل حل )
قسمت هشتم داستان دنباله دار عاشقانه ای برای تو: معادله غیر قابل حل رفتم تو اولش هنوز گیج بودم مغزم از پس حل معادلات رفتارش برنمی اومد چند دقیقه بعد کلا بیخیال درک کردنش شدم جلوی چشم های گیج و متحیر مندلی، از خوشحالی بالا و پایین می پریدم و جیغ می کشیدم تمام روز از فکر زندگی با اون داشتم دیوونه می شدم اما حالا آزاد آزاد بودم ... فردا طبق قولم لباس پوشیدم و اومدم دانشگاه با بچه ها روی چمن ها نشسته بودیم که یهو دیدم بالای سرم ایستاده بدون اینکه به بقیه نگاه کنه؛ آرام و محترمانه بهشون روز ...

داستان عاشقانه ای برای تو ( زندگی مشترک )

داستان عاشقانه ای برای تو ( زندگی مشترک )
قسمت هفتم داستان دنباله دار عاشقانه ای برای تو: زندگی مشترک وسایلم رو جمع کردم و رفتم خونه مندلی که دوست صمیمیم بود. به پدر و مادرم گفتم فقط تا آخر ترم اونجا می مونم جرات نمی کردم بهشون بگم چکار می خوام بکنم، ما جزء خانواده های اصیل بودیم و دوست هامون هم باید به تایید خانواده می رسیدن و در شان ارتباط داشتن با ما می بودن چه برسه به دوست پسر، دوست دختر یا همسر ... اومد خونه مندلی دنبالم رفتیم مسجد و برای مدت مشخصی خطبه عقد خونده شد بعد از اون هم ازدواج مون رو به طور قانونی ...

داستان عاشقانه ای برای تو ( آتش انتقام )

داستان عاشقانه ای برای تو ( آتش انتقام )
قسمت سوم داستان دنباله دار عاشقانه ای برای تو: آتش انتقام چند روز پام رو از خونه بیرون نگذاشتم غرورم به شدت خدشه دار شده بود تا اینکه اون روز مندلی زنگ زد و گفت که به اون پیشنهاد ازدواج داده و در کمال ادب پیشنهادش رد شده و بهم گفت یه احمقم که چنین پسر با شخصیت و مودبی رو رد کردم . دیگه خون جلوی چشمم رو گرفته بود، می خواستم به بدترین شکل ممکن حالش رو بگیرم . پس به خاطر لباس پوشیدن و رفتارم من رو انتخاب کردی، من اینطوری لباس می پوشیدم چون در شان یک دختر ثروتمند ...

داستان عاشقانه ای برای تو ( تا لحظه مرگ )

داستان عاشقانه ای برای تو ( تا لحظه مرگ )
قسمت دوم داستان دنباله دار عاشقانه ای برای تو : تا لحظه مرگ تو با خودت چی فکر کردی که اومدی به زیباترین دختر دانشگاه که خیلی ها آرزو دارن فقط جواب سلام شون رو بدم؛ پیشنهاد میدی؟ من با پسرهایی که قدشون زیر ۱۹۰ باشه و هیکل و تیپ و قیافه شون کمتر از تاپ ترین مدل های روز باشه اصلا حرف هم نمیزنم چه برسه ... از شدت عصبانیت نمی تونستم یه جا بایستم ، دو قدم می رفتم جلو، دو قدم برمی گشتم طرفش اون وقت تو ، تو پسره سیاه لاغر مردنی که به زور به ۱۸۵ میرسی، اومدی ...

شبکه های اجتماعی

     
           

پیوندها

 
khamenei.ir   hejabnews   qomnews