یادداشت

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

تأثیر تبلیغات بر روی جامعه رسانه به عنوان یکی از ارکان زندگی امروز، نقش انکارناپذیری در جامعه پذیری و اعطای نقش به اعضای خود ایفا می کند و به همین دلیل محتوای آن نقشی تأثیرگذار در رسیدن به این هدف برعهده دارد. تصویری که رسانه از زن و نقش وی در ...

خبرنامه

داستان عاشقانه ای برای تو ( بی پناه )

قسمت هجدهم داستان دنباله دار عاشقانه ای برای تو ( بی پناه )

اون شب خیلی گریه کردم توی همون حالت خوابم برد، توی خواب یه خانم رو دیدم که با محبت دلداریم می داد و دستم رو گرفت سرم رو چرخوندم دیدم برگشتم توی مکتب نرجس.
با محبت صورتم رو نوازش کرد و گفت: مگه ما مهمان نواز خوبی نبودیم که از پیش مون رفتی؟

صبح اول وقت، به روحانی مسجد گفتم می خوام برم ایران با تعجب گفت: مگه اونجا کسی رو می شناسی؟
گفتم: آره مکتب نرجس، باورم نمی شد … تا اسم بردم اونجا رو شناخت اصلا فکر نمی کردم اینقدر مشهور باشه
ساکم که بسته بود با مکتب هم تماس گرفتن بچه های مسجد با هم پول روی هم گذاشتن پول بلیط و سفرم جور شد
کمتر از یک هفته، سوار هواپیما داشتم میومدم ایران، اوج خوشحالیم زمانی بود که دیدم از مکتب، چند تا خانم اومدن استقبال من …
نمی تونستم جلوی اشک هام رو بگیرم از اون جا به بعد ایران، خونه و کشور من شد …

قسمت نوزدهم داستان دنباله دار عاشقانه ای برای تو ( زندگی در ایران )

به عنوان طلبه توی مکتب پذیرش شدم از مسلمان بودن، فقط و فقط حجاب، نخوردن شراب و دست ندادن با مردها رو بلد بودم …
همه با ظرافت و آرامش باهام برخورد می کردن، اینقدر خوب بودن که هیچ سختی ای به نظرم ناراحت کننده نبود سفید و سیاه و زرد و … همه برام یکی شده بود مفاهیم اسلام، قدم به قدم برام جذاب می شد …

تنها بچه اشراف زاده و مارکدار اونجا بودم، کهنه ترین وسایل من، از شیک ترین وسایل بقیه، شیک تر بود. اما حالا داشتم با شهریه کم طلبگی زندگی می کردم اکثر بچه ها از طرف خانواده ساپورت مالی می شدن و این شهریه بیشتر کمک خرج کتاب و دفترشون بود ولی برای من، نه …
با همه سختی ها، از راهی که اومده بودم و انتخابی که کرده بودم خوشحال بودم.

دو سال بعد من دیگه اون آدم قبل نبودم اون آدم مغرور پولدار مارکدار، آدمی که به هیچی غیر از خودش فکر نمی کرد و به همه دنیا و آدم هاش از بالا به پایین نگاه می کرد. تغییر کرده بود اونقدر عوض شده بودم که بچه های قدیمی گاهی به روم میاوردن …

کم کم، خواستگاری ها هم شروع شد، اوایل طلبه های غیرایرانی. اما به همین جا ختم نمی شد توی مکتب دائم جلسه و کلاس و مراسم بود تا چشم خانم ها بهم می افتاد یاد پسر و برادر و بقیه اقوام می افتادن …
هر خواستگاری که می اومد، فقط در حد اسم بود تا مطرح می شد خاطرات امیرحسین جلوی چشمم زنده می شد چند سال گذشته بود اما احساس من تغییری نکرده بود …

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.

شبکه های اجتماعی

     
           

پیوندها

 
khamenei.ir   hejabnews   qomnews