یادداشت

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

تأثیر تبلیغات بر روی جامعه رسانه به عنوان یکی از ارکان زندگی امروز، نقش انکارناپذیری در جامعه پذیری و اعطای نقش به اعضای خود ایفا می کند و به همین دلیل محتوای آن نقشی تأثیرگذار در رسیدن به این هدف برعهده دارد. تصویری که رسانه از زن و نقش وی در ...

خبرنامه

داستان عاشقانه ای برای تو ( زندگی با طعم باروت )

قسمت یازدهم داستان دنباله دار عاشقانه ای برای تو: زندگی با طعم باروت

از ایرانی های توی دانشگاه یا از قول شون زیاد شنیده بودم که امیرحسین رو مسخره می کردن و می گفتن: ماشین جنگیه، بوی باروت میده ، توی عصر تحجر و شتر گیر کرده و …
ولی هیچ وقت حرف هاشون واسم مهم نبود امیرحسین اونقدر خوب بود که می تونستم قسم بخورم فرشته ای با تجسم مردانه است …

اما یه چیز آزارم می داد تنش پر از زخم بود. بالاخره یه روز تصمیم گرفتم و ازش سوال کردم …
باورم نمی شد چند ماه با چنین مردی زندگی کرده بودم …
توی شانزده سالگی در جنگ، اسیر میشه و به خاطر سرسختی، خیلی جلوی بعثی ها ایستاده بود و تمام اون زخم ها جای شلاق هایی بود که با کابل زده بودنش …
جای سوختگی و از همه عجیب تر زمانی بود که گفت؛ به خاطر سیلی های زیاد، از یه گوش هم ناشنواست و من اصلا متوجه نشده بودم …
باورم نمی شد امیرحسین آرام و مهربان من، جنگجوی سرسختی بوده که در نوجوانی این همه شکنجه شده باشه و تنها دردش و لحظه سخت زندگیش، آزادیش باشه
زمانی که بعد از حدود ده سال اسارت، برمی گرده و می بینه رهبرش دیگه زنده نیست دردی که تحملش از اون همه شکنجه براش سخت تر بود …

وقتی این جملات رو می گفت، آرام آرام اشک می ریخت و این جلوه جدیدی بود که می دیدم، جوان محکم، آرام، با محبت و سرسختی که بی پروا با اندوه سنگینی گریه می کرد …
اگر معنای تحجر، مردی مثل امیرحسین بود؛ من عاشق تحجر شده بودم عاشق بوی باروت …

قسمت دوازدهم داستان دنباله دار عاشقانه ای برای تو : با من بمان
این زمان، به سرعت گذشت با همه فراز و نشیب هاش، دعواها و غر زدن های من و آرامش و محبت امیرحسین …
زودتر از چیزی که فکر می کردم؛ این یک سال هم گذشت و امیرحسین فارغ التحصیل شد …

اصلا خوشحال نبودم با هم رفتیم بیرون دلم طاقت نداشت …
گفتم: امیرحسین، زمان ازدواج ما داره تموم میشه اما من دلم می خواد تو اینجا بمونی و با هم زندگی مون رو ادامه بدیم …
چند لحظه بهم نگاه کرد و یه بسته رو گذاشت جلوم …
گفت: دقیقا منم همین رو می خوام بیا با هم بریم ایران

پریدم توی حرفش در حالی که اشکم بند نمی اومد بهش گفتم: امیر حسین، تو یه نابغه ای، اینجا دارن برات خودکشی می کنن پدر منم اینجا قدرت زیادی داره.
می تونه برات یه کار عالی پیدا کنه می تونه کاری کنه که خوشبخت ترین مرد اینجا بشی …

چشم هاش پر از اشک بود این همه راه رو نیومده بود که بمونه خیلی اصرار کرد، به اسم خودش و من بلیط گرفته بود …
روز پرواز خیلی توی فرودگاه منتظرم بود و چشمش اطراف می دوید. منم از دور فقط نگاهش می کردم …

من توی یه قصر بزرگ شده بودم با ثروتی زندگی کرده بودم که هرگز نگران هیچ چیز نبودم صبحانه ام رو توی تختم می خوردم، خدمتکار شخصی داشتم و …

نمی تونستم این همه راه برم توی یه کشور دیگه که کشور من نبود … نه زبان شون رو بلد بودم و نه جایگاه و موقعیت و ثروتی داشتم. نه مردمش رو می شناختم …
توی خونه ای که یک هزارم خونه من هم نبود فکر چنین زندگی ای هم برام وحشتناک بود. هواپیما پرید و من قدرتی برای کنترل اشک هام نداشتم …

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.