یادداشت

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

تأثیر تبلیغات بر روی جامعه رسانه به عنوان یکی از ارکان زندگی امروز، نقش انکارناپذیری در جامعه پذیری و اعطای نقش به اعضای خود ایفا می کند و به همین دلیل محتوای آن نقشی تأثیرگذار در رسیدن به این هدف برعهده دارد. تصویری که رسانه از زن و نقش وی در ...

خبرنامه

داستان عاشقانه ای برای تو ( اسیر و زخمی )

قسمت شانزدهم داستان دنباله دار عاشقانه ای برای تو ( اسیر و زخمی )

از هواپیما که پیاده شدم پدرم توی سالن منتظرم بود، صورت مملو از خشم وقتی چشمش به من افتاد، عصبانیتش بیشتر شد. رنگ سفیدش سرخ سرخ شده بود اولین بار بود که من رو با حجاب می دید …

مادرم و بقیه توی خونه منتظر ما بودند پدرم تا خونه ساکت بود عادت نداشت جلوی راننده یا خدمتکارها خشمش رو نشون بده…
وقتی رسیدیم همه متحیر بودند هیچ کس حرفی نمی زد که یهو پدرم محکم زد توی گوشم، با عصبانیت تمام روسری رو از روی سرم چنگ زد چنان چنگ زد که با روسری، موهام رو هم با ضرب، توی مشتش کشید. تعادلم رو از دست داد و پرت شدم، پوست سرم آتش گرفته بود …
هنوز به خودم نیومده بودم که کتک مفصلی خوردم مادرم سعی کرد جلوی پدرم رو بگیره اما برادرم مانعش شد.
اون قدر من رو زد که خودش خسته شد
به زحمت می تونستم نفس بکشم دنده هام درد می کرد، می سوخت و تیر می کشید. تمام بدنم کبود شده بود و صدای نفس کشیدنم شبیه ناله و زوزه شده بود … حتی قدرت گریه کردن نداشتم.

بیشتر از یک روز توی اون حالت، کف اتاقم افتاده بودم و کسی سراغم نمی اومد خودم هم توان حرکت نداشتم تا اینکه بالاخره مادرم به دادم رسید …
چند تا از دنده ها و ساعد دست راستم شکسته بودو کتف چپم در رفته بود ، ساق چپم ترک برداشته بود چشم چپم از شدت ورم باز نمی شد و گوشه ابروم پاره شده بود …

اما توی اون حال فقط می تونستم به یه چیز فکر کنم امیرحسین، بارها، امروز من رو تجربه کرده بود …
اسیر ، کتک خورده، زخمی و تنها …
چشم به دری که شاید باز بشه و کسی به دادت برسه …

 

قسمت هفدهم داستان دنباله دار عاشقانه ای برای تو ( فرار بزرگ )

حدود دو ماه بیمارستان بستری بودم و هیچ کس ملاقاتم نیومد، نمی دونستم خوشحال باشم یا ناراحت حتی اجازه خارج شدن از اتاق رو نداشتم .
دو ماه تمام، اسیر و حبس توی یه اتاق ماه اول که بدتر بود، تنها، زندانی روی یک تخت …

توی دوره های فیزیوتراپی، تمام تلاشم رو می کردم تا سریع تر سلامتم برگرده و همزمان نقشه فرار می کشیدم بالاخره زمان موعود رسید وسایل مهم و مورد نیازم رو برداشتم و فرار کردم …
رفتم مسجد و به مسلمان ها پناهنده شدم اونها هم مخفیم کردن و چند وقت همین طوری، بی رد و نشون اونجا بودم تا اینکه یه روز پدرم اومد مسجد.

پاسپورت جدید و یه چمدون از وسایلم رو داد به روحانی مسجد و گفت: بهش بگید یه هفته فرصت داره برای همیشه اینجا رو ترک کنه و نه تنها از ارث محرومه بلکه دیگه حق برگشتن به اینجا رو هم نداره …
بی پول، با یه ساک کل دارایی و ثروت من از این دنیا همین بود حالا باید کشورم رو هم ترک می کردم . نه خانواده، نه کشور، نه هیچ آشنایی، نه امیرحسین کجا باید می رفتم؟
کجا رو داشتم که برم؟

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.