یادداشت

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

تأثیر تبلیغات بر روی جامعه رسانه به عنوان یکی از ارکان زندگی امروز، نقش انکارناپذیری در جامعه پذیری و اعطای نقش به اعضای خود ایفا می کند و به همین دلیل محتوای آن نقشی تأثیرگذار در رسیدن به این هدف برعهده دارد. تصویری که رسانه از زن و نقش وی در ...

خبرنامه

داستان عاشقانه ای برای تو ( معادله غیر قابل حل )

قسمت هشتم داستان دنباله دار عاشقانه ای برای تو: معادله غیر قابل حل

رفتم تو اولش هنوز گیج بودم مغزم از پس حل معادلات رفتارش برنمی اومد
چند دقیقه بعد کلا بیخیال درک کردنش شدم جلوی چشم های گیج و متحیر مندلی، از خوشحالی بالا و پایین می پریدم و جیغ می کشیدم تمام روز از فکر زندگی با اون داشتم دیوونه می شدم اما حالا آزاد آزاد بودم …
فردا طبق قولم لباس پوشیدم و اومدم دانشگاه با بچه ها روی چمن ها نشسته بودیم که یهو دیدم بالای سرم ایستاده بدون اینکه به بقیه نگاه کنه؛ آرام و محترمانه بهشون روز بخیر گفت
بعد رو کرد به منو با محبت و لبخند گفت: سلام، روز فوق العاده ای داشته باشی
بدون مکث، یه شاخ گل رز گذاشت روی کیفم و رفت ، جا خورده بودم و تفاوت رفتار صد و هشتاد درجه ایش رو اصلا درک نمی کردم
با رفتنش بچه ها بهم ریختن هر کدوم یه طوری ابراز احساسات می کرد و یه چیزی می گفت ولی من کلا گیج بودم، یه لحظه به خودم می گفتم می خواد مخت رو بزنه
بعد می گفتم چه دلیلی داره؟ من که زنشم. خودش نخواست من رو ببره یه لحظه بعد یه فکر دیگه و …
کلا درکش نمی کردم

قسمت نهم  داستان دنباله دار عاشقانه ای برای تو: حلقه

نزدیک زمان نهار بود کلاس نداشتم و مهمتر از همه کل روز رو داشتم به این فکر می کردم که کجاست؟
به صورت کاملا اتفاقی، شروع کردم به دنبالش گشتن زیر درخت نماز می خوند بعد وسایلش رو جمع کرد و ظرف غذاش رو در آورد
یهو چشمش افتاد به من، مثل فنر از جاش پرید اومد سمتم خواستم در برم اما خیلی مسخره می شد
داشتم رد می شدم اتفاقی دیدم اینجا نشستی تا اینو گفتم با خوشحالی گفت: چه اتفاق خوبی. می خواستم نهار بخورم. می خوای با هم غذا بخوریم؟ ناخودآگاه و بی معطلی گفتم: نه، قراره با بچه ها، نهار بریم رستوران، دروغ بود. خندید و گفت: بهتون خوش بگذره …
اومدم فرار کنم که صدام کرد رفت از توی کیفش یه جبعه کوچیک درآورد گرفت سمتم و گفت: امیدوارم خوشت بیاد. می خواستم با هم بریم ولی …
اگر دوست داشتی دستت کن …
جعبه رو گرفتم و سریع ازش دور شدم ، از دور یه بار دیگه ایستادم نگاهش کردم تنها زیر درخت …
شاید از دید خانوادگی و ثروت ما، اون حلقه بی ارزش بود اما با یه نگاه می تونستم بگم امیرحسین کلی پول پاش داده بود شاید کل پس اندازش رو …

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.