یادداشت

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

تأثیر تبلیغات بر روی جامعه رسانه به عنوان یکی از ارکان زندگی امروز، نقش انکارناپذیری در جامعه پذیری و اعطای نقش به اعضای خود ایفا می کند و به همین دلیل محتوای آن نقشی تأثیرگذار در رسیدن به این هدف برعهده دارد. تصویری که رسانه از زن و نقش وی در ...

خبرنامه

داستان عاشقانه ای برای تو ( آتش انتقام )

قسمت سوم داستان دنباله دار عاشقانه ای برای تو: آتش انتقام
چند روز پام رو از خونه بیرون نگذاشتم غرورم به شدت خدشه دار شده بود تا اینکه اون روز مندلی زنگ زد و گفت که به اون پیشنهاد ازدواج داده و در کمال ادب پیشنهادش رد شده و بهم گفت یه احمقم که چنین پسر با شخصیت و مودبی رو رد کردم .
دیگه خون جلوی چشمم رو گرفته بود، می خواستم به بدترین شکل ممکن حالش رو بگیرم .
پس به خاطر لباس پوشیدن و رفتارم من رو انتخاب کردی، من اینطوری لباس می پوشیدم چون در شان یک دختر ثروتمند اصیل نیست که مثل بقیه دخترها لباس بپوشه و رفتار کنه
همون طور که توی آینه نگاه می کردم، پوزخندی زدم و رفتم توی اتاق لباس هام، گرون ترین، شیک ترین و زیباترین تاپ و شلوارک مارکدارم رو پوشیدم، موهام رو مرتب کردم و یکم آرایش کردم و رفتم دانشگاه …
از ماشین که پیاده شدم واکنش پسرها دیدنی بود به خودم می گفتم اونم یه مرده و ته دلم به نقشه ای که براش کشیده بودم می خندیدم …

قسمت چهارم داستان دنباله دار عاشقانه ای برای تو: من جذاب ترم یا …
بالاخره توی کتابخونه پیداش کردم، رفتم سمتش و گفتم: آقای صادقی، می تونم چند لحظه باهاتون خصوصی صحبت کنم؟
سرش رو آورد بالا، تا چشمش بهم افتاد. چهره اش رفت توی هم سرش رو پایین انداخت اصلا انتظار چنین واکنشی رو نداشتم …
دوباره جمله ام رو تکرار کردم …
همون طور که سرش پایین بود گفت: لطفا هر حرفی دارید همین جا بگید
رنگ صورتش عوض شده بود حس می کردم داره دندون هاش رو محکم روی هم فشار میده به خودم گفتم: آفرین داری موفق میشی، مارش پیروزی رو توی گوش هام می شنیدم …
با عشوه رفتم طرفش، صدام رو نازک کردم و گفتم: اما اینجا کتابخونه است
حالتش بدجور جدی شد الانم وقت نمازه اینو گفت و سریع از جاش بلند شد تند تند وسایلش رو جمع می کرد و می گذاشت توی کیفش
مغزم هنگ کرده بود، از کار افتاده بود قبلا نماز خوندنش رو دیده بودم و می دونستم نماز چیه …
دویدم دنبالش و دستش رو گرفتم، با عصبانیت دستش رو از توی دستم کشید
با تعجب گفتم: داری میری نماز بخونی؟ یعنی، من از خدا جذاب تر نیستم؟ سرش رو آورد بالا ، با ناراحتی و عصبانیت، برای اولین بار توی چشم هام زل زد و خیلی محکم گفت: نه …

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.

شبکه های اجتماعی

     
           

پیوندها

 
khamenei.ir   hejabnews   qomnews