یادداشت

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

تأثیر تبلیغات بر روی جامعه رسانه به عنوان یکی از ارکان زندگی امروز، نقش انکارناپذیری در جامعه پذیری و اعطای نقش به اعضای خود ایفا می کند و به همین دلیل محتوای آن نقشی تأثیرگذار در رسیدن به این هدف برعهده دارد. تصویری که رسانه از زن و نقش وی در ...

خبرنامه

اعترافات شیطان به یک زن (۲)

اون که رفت اومدم سراغ تو! باید یک فکری برای توهم میکردم.آخه بدجوری گریه میکردی. باورت نمیشد بعد یازده سال از دست کسی که پیش همه بزرگش کرده بودی کتک بخوری!! حقت بود!!!
من بارها بهت گفته بودم به این مرد اعتماد نکن! چندبار بهت گفتم موبایلشو چک کن.چندبار گفتم برو دنبالش تا محل کار ببین چی کار میکنه! چندبار گفتم حواست باشه با کی میره با کی میاد.اینها رو همه رو اون خواهر و مادرش یادش دادند. اصلا از کجا معلوم اونا براش دختره رو پیدا نکردند؟ !!پاشو پاشو زنگ بزن به مادرشوهرت هرچی دهنته بارش کن و براشون خط و نشون بکش و تهدیدشون کن.
رفتم کمی عقب تر تا ریش و قیچی رو بسپارم دست خودت. آخه وقتایی که عصبانی هستی رام تری. رفتی سراغ تلفن.اولش کمی تردید داشتی.چون تو این مدت هیچ کس از جیک و پیک زندگیت خبرنداشت. همه فکر میکردند خوشبختی.خوب البته این هنر من بود که زندگی شیرینتون رو تلخ کردم. من کم زحمت نکشیدم تو این یازده سال. یازده سال باصبرو نقشه ی فراوان برات چنین نقشه ای ساختم. و حالا حالا ها هم کارت دارم. زنگ زدی بدون سلام شروع کردی هرچی دهنت بود گفتی به مادرشوهرت و شوهرت! و من فقط با لبخند نگاهت میکردم.تو واقعا وقتی عصبانی میشی خیلی جذابی! من عاشق این صورتتم. مادرشوهرت میخواست با چرندیاتش آرومت کنه که اشاره کردم قطع کن. تو هم قطع کردی. پرسیدم حالت چطوره؟ یک نفس عمیق کشیدی گفتی دلم خنک شد. از فردا من میدونم و اونا. روزگارشونو به آتیش میکشم. برات کف زدم! مرحباا خوشم اومد.اینه!!
تو رفتی به فکر تلافی و من فرصت داشتم مرور کنم راهی که در این مدت برات هموار کرده بودم رو. شروع برنامه ریزیم از اونجایی بود که اون زن مو قرمز مانتو کوتاه رو دیدی . وقتی با دوستت قدم میزدی!

اون زن، سر چهارراه ایستاده بود و ماشینها یکی یکی براش توقف میکردند و با بوق و خواهش و تمنا درخواست همراهی باهاش رو داشتند! میخواستم ببینم عکس العمل تو در مقابلش چیه؟! تو باعصبانیت رو به ندا (همون دوستت)کردی گفتی خدا لعنت کنه این هرزه ها رو. میبینی چندتا مرد براش ترمز میکنن؟ تو و ندا هم منتظر ماشین بودید.ولی هیچ کس محلتون نمیداد تا زمانی که اون زن اونجا بود.خیلی عصبانی شدی.آخه هم دیرت شده بود هم از هرزگی اون کفری شده بودی.با عصبانیت رفتی سمتش گفتی پس چرا سوار نمیشی؟؟ واسه چی اینهمه مدت چهار راه و بند آوردی؟ اون زن با تعجب نگاهت کرد و عینک دودیش رو درآورد گفت.:جانم؟؟؟
گفتی: زهرمار جانم!وسط چهار راه جای هرزگی نیست.اونم بهش برخورد با عصبانیت بهت گفت هرزه هفت جدوآبادته……

نویسنده : ف.مقیمی

ادامه دارد ….

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *