یادداشت

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

تأثیر تبلیغات بر روی جامعه رسانه به عنوان یکی از ارکان زندگی امروز، نقش انکارناپذیری در جامعه پذیری و اعطای نقش به اعضای خود ایفا می کند و به همین دلیل محتوای آن نقشی تأثیرگذار در رسیدن به این هدف برعهده دارد. تصویری که رسانه از زن و نقش وی در ...

خبرنامه

منجلاب گناه

من تو خانواده مذهبی بزرگ شدم..ولی خواهرام اعتقادات خودشونو داشتن اهل نماز و روزه بودن، ولی اهل تیپ زدنم بودن و مخالف چادر!
بخاطر همین وقتی از دوره راهنمایی چادر و انتخاب کردم کلی باهام مخالفت کردن، ولی از اونجایی که من اعتقاداتم با اونا فرق میکرد و عاشق چادر بودم با تمام مخالفتاشون چادرو زمین نزاشتم، تا چند سال بعد از ازدواج همونطور چادری،اهل نماز و دعا…
ولی یک سالی بود که همه چیرو کنار گذاشته بودم راستشو بخواید فکر میکردم با چادر و بی آرایشی خیلی از دنیا و آدمای اطرافم عقب موندم. میخواستم یه جورایی خودمو نشون بدم میخواستم بگم منم میتونم تیپ بزنم، اولش که شروع کردم به تیپ زدن با خودم گفتم خوب زیر چادر هم میشه تیپ زد، شروع کردم هر چیزی که مد میشد و میخریدم و زیر چادر تیپ روز میزدم…
بعدش گفتم حالا یه آرایش ملایم که کاری نمیکنه غافل از اینکه دارم اشتباه میریم. شاید همه اینا تاثیر اطرافیانم بود، ولی هر وقت این کارو میکردم شرم میکردم از خونه بیرون برم، یادمه وقتی اولین بار دوستم بهم گفت حیف این هیکل نیست که زیر چادر باشه تو که چاق و بد هیکل نیستی تا از این بترسی کسی مسخره ات کنن؟! بهش گفتم منم بخاطر هیکلم خودم زیر چادر پنهون میکنم تا چشم هر کسی دنبالم نباشه، از فردای اون روز دوستم چادر سرش کرد و چقدر خوشحال بودم که یه حرف من تونسته بود روش تاثیر بزاره…
راستشو بخواید اگه کسی میگفت سختم میاد نماز بخونم باورم نمیشد میگفتم مگه چقدر وقت آدمو مگیره…
خلاصه آرایشم با کمی کرم و کمی رژ رنگ لب شروع شد، بعدش به بهونه اینکه حالا که من موهامو میزارم تو هد رو بردارم چیزی نمیشه. آستینم بلنده و ساق دست و بردارم، بعدشم رسیدم به چادر با خودم گفتم چادر ملی سر میکنم بعدشم گفتم اگه مانتویی بلند و گشاد بپوشم چه فرقی با چادر داره؟ اینجوری بود که قدم به قدم از خدا فاصله گرفتم…
دوستام عوض شدن، هر بار سر نماز اشکم در میومد دلم برای اون من گذشته ام تنگ میشد دوست داشتم برگردم اما هر بار با تعریف و تمجید دوستام فراموش میکردم، تا اینکه کم کم نمازم یک خط در میمون شد و در آخر ارتباطم با خدا قطع شد…
ولی همیشه یه چیزی تو وجودم بود یه حس دلتنگی برای چادر و خدا...
تا اینکه خدا خواست دوباره خود واقعیمو پیدا کنم، نمیدونم شاید غرورم بود که منو  عوض کرده بود یا…
اون وقتا وقتی  یه دختر بی حجابو میدیدم با خودم میگفتم مگه خدا به اینم نگاه میکنه؟! شاید باید خیلی چیزا بهم ثابت میشد، الان که از کنار یه بی حجاب رد میشم از خدا میخوام دستشو بگیره…
همنطور که دوباره دست منو گرفت و منو تو منجلاب گناه بیرون کشید…
التماس دعا

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *