یادداشت

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

تأثیر تبلیغات بر روی جامعه رسانه به عنوان یکی از ارکان زندگی امروز، نقش انکارناپذیری در جامعه پذیری و اعطای نقش به اعضای خود ایفا می کند و به همین دلیل محتوای آن نقشی تأثیرگذار در رسیدن به این هدف برعهده دارد. تصویری که رسانه از زن و نقش وی در ...

خبرنامه

هتک حرمت دختر دانشجو پس از بیهوشی

سلام! دوست دارم عبرت نامه من را بخوانید.

من یک زمانی خیلی دختر سر به زیری بودم. خیلی دختر با حجاب و پوشیده ای بودم، هیچ وقت چادر از سرم جدا نمی شد.
یک جورایی با چادرم انس گرفته بودم، تا جایی که بدون چادر رفتن در جامعه برایم مایه شرم بود.
از آقا پسرایی که آویزان دخترا بودند و خودشان را برای آنها عزیز می کردند، خیلی بدم می آمد. پیش خودم می گفتم: مردی مگر اینه؟
اگر پسری دانشجو دور و برم می آمد خیلی زود خودم را گم و گور می کردم، تا نکند من هم وسوسه شوم؛ چون می گویند: اگر وسوسه شدی، دیگر کار تمام است.

از دخترایی که با ناز و عشوه جلوی پسرا حرف می زدند، متنفر بودم.
بدم می آمد که گوشه ای از بدنم را کسی لخت ببیند. اصلاً موهایم را نشان کسی نمی دادم و خلاصه بگم خیلی با دین و ایمان بودم؛ البته نه مثل خیلی ها که فقط از مسلمانی نماز خوندن را یاد گرفته اند. مسلمان واقعی، خیلی توی ارتباطاتم دقت می کردم.
روزگار می گذشت. وارد دانشگاه شدم و تحصیل می کردم. تا اینکه یک روز یک دختر خانم که من اصلاً نمی شناختمش از من یک جزوه خواست و گفت:

من توی فلان کلاس دیدم شما خوب می نویسید، گفتم جزوه تان را بگیرم.
من هم با اینکه نشناختمش ولی جزوه ام را به او دادم و با خودم گفتم یک جزوه می خواهد اشکالی که ندارد.
ولی بهش گفتم که فلان روز امتحان دارم، روز قبلش (یعنی سه شنبه) جزوه را برایم بیاور تا یک نگاهی به آن بکنم. آن هم گفت باشه.
بالأخره سه شنبه شد ولی دختره را سر کلاس ندیدم خیلی نگران شدم. فکرهای زیادی به سرم زد که نکند از امتحان نمره خوبی نگیرم و یا…

بالاخره آخرهای شب که شد دیدم تلفن زنگ زد. گوشی را که برداشتم دیدم همان دختر خانم هست، با چرب زبانی خاصی بهم گفت: ببخشید که جزوه را امروز نیاوردم، من امروز حالم بد بود و نتوانستم به دانشگاه بیایم.
من هم که توی فکر امتحان خودم بودم، گفتم: جزوه را می خواهم چکار کنم.
گفت: اگر واقعا برای امتحان نیازش داری، آدرس بدهم تا بیایی و بگیریش.
من هم که خیلی برای امتحان استرس داشتم گفتم آدرس بده.

آدرس داد و من دیدم که راهش خیلی دور نیست، دیگر به والدینم نگفتم، پیش خودم گفتم: زودی بر می گردم.
رفتم تا رسیدم به در خانه دوستم که آیفن تصویری هم داشت، یک آقا پسر گفت: بفرمایید داخل! ناهید(همان دوستم) رفته دستشویی، الآن می آید.
من هم رفتم داخل خانه، وارد سالن که شدم دیدم آقا پسری با ادب و احترام کامل به من سلام کرد و گفت:
شما بفرمایید داخل اتاق ناهید، تا ناهید بیاید.

من رفتم داخل اتاق و بعد از چند ثانیه همان آقا پسر با یک لیوان شربت خنک داخل اتاق شد و گفت بفرمایید: نوش جان کنید، تا خواهرم بیاید.
من هم که پیش خودم می گفتم چه پسر با ادب و خوش برخوردی، یک لحظه غفلت کردم و شربت را گرفتم و از روی سادگی خوردم و منتظر ماندم تا ناهید بیاید.

اما نمی دانم که چی شد که خیلی زود خوابم برد(البته بعدش فهمیدم).
بیدار که شدم دیدم نه چادری بر سر دارم، نه لباسی، توی اتاق روی یک تخت افتاده بودم.
یک دفعه دیدم همان آقا پسری که من فکر می کردم با ادب است، برهنه وارد اتاق شد. و همین که دید من به هوش آمده ام، از ترس اینکه ممکن است جیغ و داد کنم، سریع لباس هایش را پوشید و پا به فرار گذاشت.

با دیدن آن پسر تازه کمی از داستان برایم روشن شده بود. بالاخره با فلاکت و آبرو ریزی زیادی خانواده و پلیس را در جریان گذاشتم و نیروی انتظامی با تحقیقات خود به نتیجه هایی پی برد.
از جمله این که دانشجویی به مشخصات آن دختر خانم اصلاً وجود نداشت.
خلاصه حقیقت این بود که یک آقا پسری که من اصلاً در دانشگاه او را ندیده بودم؛ ولی او مرا دیده بود و خیلی هم شناخت پیدا کرده بود و فهمیده بود که من به پسر ها باج نمی دهم، خواسته بود یک جورایی آبروی مرا ببرد که موفق هم شد.

یعنی یک دختر خانم را که به اصطلاح دوست دخترش بوده، به سمت من می کشاند تا با من آشنا شود و ارتباط برقرار کند. به اسم جزوه گرفتن مرا به خانه دوستم می کشاند که در اصل منزل خودش بوده تا با من اعمال منافی عفت انجام دهد و آبروی مرا ببرد.

بالاخره با تلاش های پیگیر نیروی انتظامی آقا پسر را یافتند و با ردیابی هایی که انجام شد آن دختر خانم را هم گرفتند و من که این دو آبرویم را برده بودند، تنها کاری که توانستم انجام دهم تا کمی از عقده های دلم کم شود این بود که در صورت هر دوی آنها تف بیاندازم تا دیگر با آبروی کسی بازی نکنند؛ اما چه فایده؟!

پس ای خواهرم مراقب باش که شیطان از هر راهی وارد می شود؛ به هوش باش!

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *