یادداشت

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

تأثیر تبلیغات بر روی جامعه رسانه به عنوان یکی از ارکان زندگی امروز، نقش انکارناپذیری در جامعه پذیری و اعطای نقش به اعضای خود ایفا می کند و به همین دلیل محتوای آن نقشی تأثیرگذار در رسیدن به این هدف برعهده دارد. تصویری که رسانه از زن و نقش وی در ...

خبرنامه

من نامحرم هستم…

_ شهید سید محمد تقی مجتهدزاده
من نامحرم هستم…
به بچه ها یاد داده بودم به نامحرم نگاه نکنند.
سید محمدتقی از هفت سالگی خودسازی را شروع کرد و هرگز چشم به نامحرم ندوخت.
روزی چند تا از همسایه ها آمدند و رفتند اتاقی که سید محمدتقی داشت آنجا مشق می نوشت. آن موقع ده-دوازده سال بیشتر نداشت. مرا که دید آهسته گفت:«بگویید بروند اتاق دیگر حرف بزنند؛ من نامحرم هستم.»
وقتی خانم ها را به اتاق دیگر راهنمایی کردم آنها از شدت خنده به خود می پیچیدند.
( شهرگان شهر (۳) ص ۱۲٫) ( پا به پای شهدا(۸)عفاف و حجاب،ص۴۷)

با آنها نمی روم چشمشان دنبال دخترهای مردم است!
سال اول دبیرستان بود.صبح که می شد هم کلاسی هایش می آمدند دنبالش و با هم می رفتند دبیرستان.
چند روز گذشت.صبح زنگ در خانه را زدند.گفتم: «پاشو! دوستانت آمده اند دنبالت.»
گوشی آیفون را داد دستم و آهسته گفت بگویید نیستم.»
متعجبانه نگاهش کردم.
-ولی تو که هستی؟!
چشم به زمین دوخت.
دیگر نمی خواهم با آنها بروم.آنها توی خیابان چشمشان دنبال دخترهای مردم است.
(شهرگان شهر(۳)، ص ۱۳٫) ( پا به پای شهدا(۸)عفاف و حجاب،ص۴۸)

_ شهید محمد اسدی پور
باید حجابتون کامل باشه  
محمد زبانزد فامیل بود. همه به او علاقه داشتند، به اقوام سر می‌زد وجویای حالشان می‌شد. برادرش تازه عروسی کرده بود و عروس خانم مشتاق دیدن برادر شوهر.
خیلی تعریفش را شنیده بود. اولین بار که با او روبرو شد، گفت: زن داداش! اگر می‌خواهی خانه شما بیایم و با هم رفت و آمد داشته باشیم، باید حجابتون کامل باشه، مقنعه هم سرتون کنید، باشه!
(گوهر غیرت، ص ۱۷؛حسین رضایی و الهه حاج حسینی،حجاب،نگاهعشهدا،صفحه ۴۳)

_ شهید حسین دهستانی
دو شرط  
آن وقت ها من چهار، پنج سال بیشتر نداشتم. یک روز همه رفته بودیم خانه مادربزرگم. اتفاقا دایی حسین هم آنجا بود. نمی دانم چقدر گذشته بود که او یک دفعه بلند شد و رو کرد به مادربزرگم و گفت فعلا کاری نداری مادر؟
– کجا…؟
– میرم یه خبر از خونه بگیرم و برگردم.
خداحافظی کرد و راه افتاد که برود بیرون.
تو عالم بچگی، دنبالش راه افتادم و گفتم: منم ببر دایی.
همان طور که داشت می رفت گفت الان عجله دارم باشه یک وقت دیگه. خیلی راحت زدم زیر گریه، آن هم چه گریه ای، حالا دایی حسین رفته بود توی کوچه و سوار موتورش شده بود. برگشت و با خنده نگاهی به من کرد. گفت: باشه می برمت، اما دو تا شرط داره!
هق هق گریه ام یک دفعه آرام شد. پرسیدم: چه شرطی؟
گفت اول اینکه میری موهات رو قشنگ شونه می زنی، دوم اینکه یک روسری هم سرت می کنی که هیچ کدوم موهات پیدا نباشه. او موتور را روشن کرده بود، ترسیدم تا بروم و برگردم، رفته باشد؛ همین را با گریه گفتم. دست محکم و مردانه اش را جلو آورد و دست کوچک مرا گرفت.
گفت: قولت میدم که نرم. سریع رفتم و کارهایی که گفته بود را انجام دادم و برگشتم، بعد هم همراه او رفتم. هنوز که هنوز است آن دو نکته را آویزه گوشم کردم، یکی اهمیت دادن به حفظ حجاب و یکی خوش قولی.
(اروند و خاطره ی اولین قایق، ص ۲۱-۲۰)(فاطمه اعظمی، گوهر غیرت، ص ۷۷)

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.