یادداشت

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

تأثیر تبلیغات بر روی جامعه رسانه به عنوان یکی از ارکان زندگی امروز، نقش انکارناپذیری در جامعه پذیری و اعطای نقش به اعضای خود ایفا می کند و به همین دلیل محتوای آن نقشی تأثیرگذار در رسیدن به این هدف برعهده دارد. تصویری که رسانه از زن و نقش وی در ...

خبرنامه

عملیات با اسلحه زبان

_ شهید اسماعیل دقایقی
اولین روسری که پوشیدم 
دبیرستانی بودم، کلاس نهم؛ می‌توانستیم امتحان دانشسرا بدهیم. اگر قبول می شدیم و دو سال درس می خواندیم، می توانستیم به عنوان معلم در آموزش و پرورش استخدام شویم.
در امتحان ورودی قبول شدم و به اهواز آمدم.
حجاب آن موقع با الآن فرق داشت. یک چادر رنگی می انداختیم سرمان و زیرش روسری یا مقنعه‌ای نداشتیم. در شهرهای جنوب به دلیل رفت و آمد زیاد خارجی‌ها این چیزها، زیاد جا نیفتاده بود.
مشکل است یک پسر جوانی به یک دختر جوان از این حرف‌ها بزند، ولی خودش آمد و گفت: شما روسری داشته باشید، بهتر است.
می گفت: گوش به حرف بقیه ندهید که مسخره ‌تان می‌کنند. باید مبارزه را از الآن یاد بگیرید.
اولین روسری‌ای که پوشیدم به تشویق اسماعیل دقایقی بود. پنج سال از او کوچکتر بودم و به او به چشم برادر بزرگتر و با تجربه ‌تری که می داند، چه کار می کند و چه می گوید، نگاه می کردم.
بعد از ازدواج هر وقت می خواست وارد خانه ‌مان شود، اول یا الله می گفت. اوایل برایم جا نیفتاده بود، نمی فهمیدم باید چه کار کنم. بعداً فهمیدم یا الله یعنی اینکه باید حجابمان را کامل کنیم، تا او بتواند بیاید داخل.
به دخترهای دیگر فامیل هم گفته بود، ولی حرفش نگرفته بود. حجاب کامل داشتن در آغاجاری (از شهرهای خوزستان) کار عجیبی بود. از سال بعد، سر حجاب داشتنم در دانشسرا کلی سختی کشیدم.
خانم مدیرمان می گفت: نکنه کچلی، که نمی خواهی کسی سرت را ببیند. ولی حرف‌هایشان برایم اهمیتی نداشت.
(نیمه پنهان ماه، ص ۱۸-۱۷٫)

_ شهید محمود سعیدی نسب
پند و اندرز 
سوار تاکسی که شد از راننده خواست نوارش را خاموش کند. راننده که جوان خوش چهره ای بود، گفت:«بابا بی خیال! ما جوانیم. بزارید آزاد باشیم». محمود گفت:«شما اگه جایی آتش باشه، بنزین داخلش می ریزید یا مواد منفجره کنارش می زارید؟». پسر جوان که از سوال تعجب کرده بود، گفت:«نه، این طوری که آتش شعله ور می شه!». محمود گفت:«خب، شما جوانید، آتش شهوت درونتون شعله وره. دیگه نباید با این چیزها بیشترش کنید. ممکن است به جایی برسد که دیگه نتونید جلوش را بگیرید و دین و دنیاتون را از دست بدید».
(شهید محمود سعیدی نسب، فصل طواف، ج۱، ص ۶۸؛ حسین رضایی و الهه حاجی حسینی، امر به معروف و نهی از منکر در سیره شهدا، ص ۳۱٫)

_ شهید محمد حسین حسینی
عملیات با اسلحه زبان
برای مأموریت اعزام شدند اهواز. با هم رفتند کنار پل کارون. چهره محمدحسین درهم رفت، وضعیت نامناسب پوشش خانواده ای نظر او را جلب کرد. دستش را گرفت. گفت :«برویم عملیات با اسلحه زبان». کشان کشان دوستش را برد طرف آن خانواده. با چهره گشاده رفت سراغ پیرمردی که سرپرست بود و گفت:«آقای محترم هیچ می دانید این جا بوی باروت جنگ به مشام می رسه، می دانید اهواز از شهرهای مقاوم خط مقدم جنگه. می دانید شما میزبان خوب رزمندگان هستید». پیرمرد گفت:«خوب حالا باید چه کار کنم؟» به او گفت:«ما که از شما چیزی نمی خواهیم، فقط پایبندی شما مردم محترم را به ارزش ها و آرمان های اسلامی می خواهیم».
پیرمرد فهمید. صورت محمد را بوسید و گفت:«به شرطی که ما را هم شفاعت کنی».
(شهید محمدحسین حسینی، روایت عشق، ج۲، ص ۲۰؛حسین رضایی و الهه حاجی حسینی، امر به معروف و نهی از منکر در سیره شهدا، ص ۳۲؛ حسین رضایی و الهه حاجی حسینی؛ حجاب، نگاه، شهدا؛ ص۲۷٫)

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *