یادداشت

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

تأثیر تبلیغات بر روی جامعه رسانه به عنوان یکی از ارکان زندگی امروز، نقش انکارناپذیری در جامعه پذیری و اعطای نقش به اعضای خود ایفا می کند و به همین دلیل محتوای آن نقشی تأثیرگذار در رسیدن به این هدف برعهده دارد. تصویری که رسانه از زن و نقش وی در ...

خبرنامه

آن روز، جوانمردی غوغا به پا کرد!

_ شهید نورالله کاظمیان
نانوای بی غیرت
نورالله که رفت نان بخرد، چند نفری بیشتر در صف نبودند. نیم ساعتی می‌گذشت؛ اما هنوز برنگشته بود. از ماشین پیاده شد و پیچید توی کوچه.
نورالله از پله ‌های نانوایی رفته بود بالا و داشت با نانوا بحث می کرد. با صلوات مردم بحث خاتمه پیدا کرد و نورالله به سمت ماشین آمد.
رفت جلو، ازش پرسید: ندیده بودم با کسی درگیر بشی؟
خنده تلخی کرد و گفت: خانم باحجابی جلوتر از همه بود؛ نانوا بی اعتنا به او، به زن بدحجاب نان داد؛ وقتی هم که خانم اعتراض کرد، به او بی‌ احترامی کرد. رفتم تا سر عقلش بیارم.
( روایت عشق۲، ص۹۹)

_ شهید حمید ایران منش
فقط برای خدا  
همسرم همه چیزش را برای خدا می‌خواست و مخصوصاً به من سفارش می‌کرد همیشه یاد خدا را در دل خودم و دخترهایمان زنده نگه دارم و آنها را طوری تربیت کنم که نمازشان را سر وقت بخوانند، حجابشان را رعایت کنند،‌ صبور باشند و غیبت نکنند.
چند بار که از او پرسیدم: توی سپاه چه کار می‌کنی؟
می‌گفت: به بسیجی‌ها و ارتشی‌ها خدمت می‌کنم. لباس و ساک و کفش‌شان را موقع جنگیدن نگه می‌دارم. بعدها فهمیدم سردار شهید حمید ایرانمنش معروف به حمید چریک، فرماندۀ گردان بوده است.
(چریک، ص۴۴)

_ جاوید الاثر احمد متوسلیان
آن روز، جوانمردی او غوغا به پا کرد!
خاتون مکثی کرد، می خواست نگوید؛ اما برای این که حاج احمد را همه خوب بشناسند، لازم دید که بگوید.
گفت: «ما سه نفر بودیم. غروب نشده، از مزرعه به شهر برمی گشتیم تا به تاریکی شب و این نانجیبها برنخوریم. هر کدام، یک بار علف بزرگ برای گاوها می آوردیم. در راه، طفلک خواهرم حالش بد شد. به زحمت پشت سرمان می آمد. وسط راه بودیم که حاج احمد پیدایش شد. پای پیاده سمت مریوان می آمد. ما را که دید، پا کُند کرد. جلو آمد و بار خواهرم را از شانه اش برداشت. بعد هم جلوتر از همه راه افتاد. بار علف آن قدر بزرگ بود که حاجی از زیر آن پیدا نبود. نزدیک مریوان، به چند نفر جوان رسیدیم که از کومله ها بودند و مسلح. نامردها جلو راهمان را گرفتند و ما را آزار و اذیّت کردند. اولش حرفهای رکیک می زدند و با حرکات زننده، حرمت ما را شکستند.
خدا می داند آن جوانمرد، چه قدر دندان روی جگر گذاشت و صدایش درنیامد. ترسیده بودیم. آخر او یک نفر بود و این نامردها سه نفر. یک دفعه یکی از آن سه نفر جلو آمد و پیراهن خواهرم را پاره کرد. حاج احمد دیگر طاقت نیاورد. یک دفعه دیدم دسته بزرگ علف را روی زمین رها کرد و اسلحه اش را که زیر پیراهنش داشت، بیرون کشید و هر سه تا را به درک فرستاد… یادت نرفته آن روز، جوانمردی این مرد چه غوغایی توی شهر به پا کرد؟
(مروارید گمشده، صص ۵۴-۵۵٫) ( پا به پای شهدا(۸)عفاف و حجاب، ص۱۱۰-۱۱۱)

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *