یادداشت

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

تأثیر تبلیغات بر روی جامعه رسانه به عنوان یکی از ارکان زندگی امروز، نقش انکارناپذیری در جامعه پذیری و اعطای نقش به اعضای خود ایفا می کند و به همین دلیل محتوای آن نقشی تأثیرگذار در رسیدن به این هدف برعهده دارد. تصویری که رسانه از زن و نقش وی در ...

خبرنامه

مجموعه خاطرات شهداء پیرامون توصیه به حجاب ۳

_ شهید رضا شکری پور
از بدحجاب نخریده بود!
همسرش می گفت : رفته بود برای من دارو بگیرد. گفته بودند فقط فلان داروخانه دارد. با خانم فروشنده بحثش شده بود. حجاب شل و ولی داشته. از او نمی خرد. تهران را زیر پا می گذارد تا آخرش با هزار مکافات دارو را پیدا می کند.
گفتم: «شب شد! پس کجا ماندی؟»
گفت: «از او نخریدم. تاوانش همۀ تهران را گشتم.»
(ققنوس و آتش، ص ۹۱٫) ( پا به پای شهدا(۸)عفاف و حجاب،ص۱۰۸)

زنها نباید پیش دکتر مرد بروند!
همسرش می گفت: روز ترخیص از بیمارستان خودش را رساند تهران. وقتی دیدمش، انگار دنیا را به من دادند. اشکش درآمد. گفت: «چه قدر ضعیف شدی!» گفتم: «عوضش تو آمدی.» خجالت کشید. گفت: «باید خیلی حلال کنی.» به مزاح گفتم: «اگر نکنم چه؟» گفت: «آن موقع است که دیگر حسابم با کرام الکاتبین است.»
می گفت: «اگر تغییر رشته بدهی بروی جراحی زنان بخوانی، خیلی خوب است!» از این که زنها مجبور بودند جراح مرد مراجعه کنند، ناراحت بود.»
(ققنوس و آتش، ص ۹۲٫) ( پا به پای شهدا(۸)عفاف و حجاب، ص۱۰۹)

_ جاوید الاثر احمد متوسلیان
آن روز، جوانمردی او غوغا به پا کرد!
خاتون مکثی کرد، می خواست نگوید؛ اما برای این که حاج احمد را همه خوب بشناسند، لازم دید که بگوید. گفت: «ما سه نفر بودیم. غروب نشده، از مزرعه به شهر برمی گشتیم تا به تاریکی شب و این نانجیبها برنخوریم. هر کدام، یک بار علف بزرگ برای گاوها می آوردیم. در راه، طفلک خواهرم حالش بد شد. به زحمت پشت سرمان می آمد. وسط راه بودیم که حاج احمد پیدایش شد. پای پیاده سمت مریوان می آمد. ما را که دید، پا کُند کرد. جلو آمد و بار خواهرم را از شانه اش برداشت. بعد هم جلوتر از همه راه افتاد. بار علف آن قدر بزرگ بود که حاجی از زیر آن پیدا نبود. نزدیک مریوان، به چند نفر جوان رسیدیم که از کومله ها بودند و مسلح. نامردها جلو راهمان را گرفتند و ما را آزار و اذیّت کردند. اولش حرفهای رکیک می زدند و با حرکات زننده، حرمت ما را شکستند. خدا می داند آن جوانمرد، چه قدر دندان روی جگر گذاشت و صدایش درنیامد. ترسیده بودیم. آخر او یک نفر بود و این نامردها سه نفر. یک دفعه یکی از آن سه نفر جلو آمد و پیراهن خواهرم را پاره کرد. حاج احمد دیگر طاقت نیاورد. یک دفعه دیدم دسته بزرگ علف را روی زمین رها کرد و اسلحه اش را که زیر پیراهنش داشت، بیرون کشید و هر سه تا را به درک فرستاد… یادت نرفته آن روز، جوانمردی این مرد چه غوغایی توی شهر به پا کرد؟
(مروارید گمشده، صص ۵۴-۵۵٫) ( پا به پای شهدا(۸)عفاف و حجاب، ص۱۱۰-۱۱۱)

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *