یادداشت

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

تأثیر تبلیغات بر روی جامعه رسانه به عنوان یکی از ارکان زندگی امروز، نقش انکارناپذیری در جامعه پذیری و اعطای نقش به اعضای خود ایفا می کند و به همین دلیل محتوای آن نقشی تأثیرگذار در رسیدن به این هدف برعهده دارد. تصویری که رسانه از زن و نقش وی در ...

خبرنامه

قتل ۲۲ نفر با هدف حفظ آبرو

به گفته یکی از ثقات چند سال متعاقب حج می گزاردم. زنی دیدم که هر سال پیاده حج می گزارد. نوبتی از او پرسیدم: سبب حج پیاده تو چیست؟ پاسخ داد: قصه من دراز است و حکایتم جان گداز. من مبالغه در سؤال کردم.
گفت: پدری داشتم از بزرگان اسفراین. جز من فرزندی نداشت و محبت زیاد او به من زبانزد بود. جمعی از مشاهیر، مرا خطبه کردند قبول نکرد. روزی پدرم به مدرسه رفته، من بر بام بر آمدم، نظرم به جوانی افتاد بسیار لطیف. مرغ دلم به هوای وصالش پر زد. عنان خود از دست دادم، گفتم: ای جوان! چه شود به خانه ما درآیی؟ قبول کرد، در را گشوده به خانه بردم. مقارن آن حال، پدرم به جهت کاری باز آمد و در بکوفت. من از خوف، جوان را در خُمی بزرگ که در گوشه خانه از غله تهی بود، پنهان کردم و سر آن را بستم. چون پدرم به خانه آمد، لحظه ای توقف کرده، بیرون رفت.
من بر سر خم رفته، جوان را مرده دیدم، متحیر او را بیرون آورده، هر چه فکر کردم او را چگونه دفن کنم، عقلم به جایی نرسید.
جنب خانه ما، سر طویله حکومتی بود. غلام زنگی طویله دار را صدا زدم و مبلغی زر نزد او بردم و گفتم: مرا چنین مهمی روی داده، اگر این مرده را به جایی بری و این سِرّ را فاش نکنی، هر چه خواهی به تو می دهم و مدت عمر رهین منت تو باشم. غلام را بر سر آن جوان بردم، چون نظرش بر آن جوان افتاد، دست بر سر زده گفت: ای خدا! این پسر خواجه من است. بگو او را به چه جهت کشتی؟ قسم یاد کردم که من قصد او ننمودم، معامله چنین اتفاق افتاد. صورت واقعه را تقریر کردم. غلام گفت: همین لحظه خواجه خود را خبر می کنم تا تو را به بدترین عقوبت کیفر کند.
من آغاز تضرع کردم و او را به مال و اسباب تطمیع نمودم. گفت: ممکن نیست از سر این ماجرا بگذرم، مگر آن که اطاعت من نمایی. چون دیدم مهم من به رسوایی می کشد، به ناگواری تن در دادم.
سپس میت را در جوالی نهاده، بیرون برد. هر روز که پدرم بیرون می رفت، می آمد و مرا می رنجانید.
بعد از چند روزی، شبی زنگی عقب من آمد، فریاد می زد و مرا می طلبید. ترسیدم مبادا آواز او به گوش پدرم برسد، به سر دیوار رفتم، گفت: یاران من هر کدام رفیق خودشان را آورده و بزم شراب آراسته، من نیز آمده ام که تو را به آن جا ببرم.
هر چند من عذر آوردم، قبول نکرد. گفت: اگر سخن مرا نشنوی، تو را رسوا کنم. گفتم: چندان صبر کن تا پدرم به خواب رود. چون پدرم خوابید، ترسان و لرزان از دیوار به اضطرار فرود آمدم. جمعی از آنها را دیدم مجلسی ترتیب داده و هر یک محبوبه خود را آورده اند و به شراب مشغولند. چون زنان فاحشه مرا دیدند زبان به طعن گشوده گفتند: آن همه عفت و ناموس چه بود و این بی باکی چیست؟
گفتم: ای خواهران! سرزنش نکنید. روش روزگار غدار این است. گفتند: شراب بخور. گفتم: معذورم بدارید که هرگز نخورده ام و می ترسم مدهوش شوم؛ اما من ساقی شما می شوم. گفتند: چنین کن. پیاله را برداشته، آنها را سیر شراب کرده تا همه بیهوش شدند، کاردی در میان یکی از آنها بود مثل الماس، آن کارد را کشیده، سر آن طایفه را از مرد و زن بریدم و آنها بیست نفر بودند. چون همه را کشتم به خانه آمده، صبح امر منتشر شد و هیچ کس نفهمید.
در این بین یکی از خویشان پدرم مرا خطبه کرد. پدرم قبول نمود، مرا به عقد او بست. چون باکره نبودم، کنیزی خریدم و هر چه توانستم به او اکرام و احسان نمودم. در شب زفاف وادار کردم که شوهرم را شراب بسیار دادند، چون وقت خواب شد کنیزک را طلبیده گفتم: نزد شوهر من برو، چون بکارت تو بردارد، از نزدش بیرون شو. کنیزک نزد شوهرم رفته، منتظر نشستم چون نیمه شب شد، کنیزک بیرون نیامد. من بر سر او رفتم گفتم: برخیز به جای خود برو. کنیزک گفت: شوهر از من است و تو بکارت داده ای، می خواهی به وسیله من، خود را سفید روی کنی؛ حاشا که از نزد او برخیزم!
چون این سخن شنیدم به هر دو دست، حلق او را گرفته بفشردم؛ چندان که جان بداد. آن گاه او را بر پشت بسته و بر در خانه دیگر که هیزم ها بود افکندم، آتش زدم تا خاکستر شد و بعد از مدتی از شوهر طلاق گرفتم.
با خود گفتم: به تعداد هر کس که کشته ام، یک حج پیاده بگذارم؛ شاید خدای تعالی مرا بیامرزد. اکنون پانزده حج گذارده ام.

منبع: هزار داستان سرگرمی رفع خستگی

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *