یادداشت

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

تأثیر تبلیغات بر روی جامعه رسانه به عنوان یکی از ارکان زندگی امروز، نقش انکارناپذیری در جامعه پذیری و اعطای نقش به اعضای خود ایفا می کند و به همین دلیل محتوای آن نقشی تأثیرگذار در رسیدن به این هدف برعهده دارد. تصویری که رسانه از زن و نقش وی در ...

خبرنامه

فرجام ازدواج های اینترنتی

فرجام ازدواج های اینترنتی:
قرار شده بود ۸/۸/۸۰ در یکی از کافی شاپ های تهران سر ساعت هشت شب جمع شویم تا بعد از شش ماه رابطه اینترنتی هم دیگر را ببینیم.
به هم قول داده بودیم سراپا سفید بپوشیم تا بتوانیم همدیگر را بشناسیم. همه مقدمات از پیش انجام شده بود. میز شماره هفت را به برکت این که عدد مقدسی است، از پیش گرفته بودیم. آن روز، تولد شایان بود.
ساعت هشت بود که هفت نفر سفید پوش در کافی شاپ حاضر شدند. همگی به هم نگاه می کردیم و چهره های هم دیگر را به حافظه می سپردیم. پس از سلام و احوال پرسی سر میز رفتیم و بعد از معرفی، منتظر ماندیم آخرین عضو اکیپ یعنی فراز بیاید. البته دیر کردن او هیچ کداممان را نگران نکرده بود، بفهمی نفهمی فراز کمی بدقول است. عقربه های ساعت هشت و بیست و پنج دقیقه را نشان می داد که یک دفعه جوانی ۶- ۲۵ ساله که لباس سفید پوشیده بود، با سر و وضعی کثیف وارد شد. با دیدن وضع و حال او شک نداشتم کسی نیست جز فراز. چند لحظه نگذشت و حرفم درست از آب درآمد.
فراز وقتی اکیپ سفیدپوش ما را دید به سمت ما آمد و حال و احوال کرد. با آمدن او اکیپمان تکمیل شده بود. حالا نوبت شروع مراسم تولد شایان و بریدن کیک بود.
فراز همان کسی بود که با من یکسال و نیم مکالمه داشت. به نظرم همان کسی آمد که دلم می خواست. جوانی شوخ و شیطون و گاهی وقت ها کمی شرّ. یک دقیقه آرام و قرار نداشت. آتش از سر و صورتش می بارید. آن روز هم موقع آمدن به کافی شاپ با راننده تاکسی سر کرایه دعوا کرده بود و کارش به کتک و کتک کاری کشیده بود.
همه می گفتند: دوستی های تلفنی سرانجام خوبی نداره و تا حالا کسی را خوشبخت نکرده، اما گوش من به این چیزها بدهکار نبود.
خلاصه دیدار ما در تولد شایان، بهانه ای شد که هر هفته قرار بگذاریم و با هم بیرون برویم. در یکی از این ملاقات ها، فراز از من رسماً خواستگاری کرد. من هم که علاقه زیادی به او پیدا کرده بودم، سعی کردم بدون دخالت احساساتم تصمیم بگیرم. او از هر نظر جوان لایقی بود و تحصیلات و موقعیت شغلی خوبی داشت. قرار گذاشتیم هفته بعد همراه خانواده به منزل ما بیاید و رسماً من را از خانواده ام خواستگاری کند.
پس از روز خواستگاری، خانواده ام تحقیقاتشان را شروع کردند. و در پایان، به این نتیجه رسیدند که فراز خانواده خوب و اصل و نسب داری دارد. چند روز بعد از بررسی های خانواده ام قرار شد صیغه محرمیت بخوانیم و پس از آن من و او به هم محرم شدیم.
احساس خوشبختی می کردم. فراز به من قول داده بود پس از ازدواج من را هم به شرکتش ببرد و دستم را جایی بند کند. او برای تشویق من، قول داده بود اگر درس هایم را بخوانم و دانشگاه قبول شوم، برایم یک رنوی کوچولو موچولو بخرد. یک روز که برای گردش با فراز رفته بودم بیرون، یک دفعه در پیاده روی یکی از خیابون ها به زمین افتاد. من که خیلی ترسیده بودم، جیغ محکمی کشیدم و همه دورم جمع شدند. خیلی هول کرده بودم. سریع به منزل تلفن کردم و به پدر و مادرم گفتم: پدر و مادر فراز را طوری که هول نکنند، در جریان بگذارند.
به کمک مردم، او را به بیمارستان رساندیم. فراز یک ماه در بیمارستان بستری بود و پس از انجام آزمایش ها مشخص شد دچار تومور مغزی است. با شنیدن این موضوع همه چیز جلوی چشمانم تیره و تار شد. دیگه چیزی نمی دیدم. از هم چیز سیر شده بودم. دوست داشتم با رفتن فراز، همه بمیرند. زندگی برایم سخت شده بود. وقتی پدر فراز بی تابی های زیاد مرا دیدند، گفتند: فراز یک سال دچار این بیماری شده و ما با او مدارا می کنیم. پس از شنیدن این حرف از دهن پدر فراز، یک دفعه به خود آمدم و متوجه شدم فراز در این مدت مرا در جریان نگذاشته است و در واقع به من نارو زده است. این بود که کمی به خود آمدم و تسکین پیدا کردم. با این که او را دوست داشتم، قلباً او را مقصر می دانستم.
الان حدود یک ماه است که فراز بدرود حیات گفته و رفته است و من در عرض این چند ماه فهمیده ام که چرا می گویند: دوستی ها و ازدواج های تلفنی و اینترنتی عاقبت خوشی ندارد.( جام جم، ۲۷/۹/۸۱)

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *