یادداشت

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

تأثیر تبلیغات بر روی جامعه رسانه به عنوان یکی از ارکان زندگی امروز، نقش انکارناپذیری در جامعه پذیری و اعطای نقش به اعضای خود ایفا می کند و به همین دلیل محتوای آن نقشی تأثیرگذار در رسیدن به این هدف برعهده دارد. تصویری که رسانه از زن و نقش وی در ...

خبرنامه

نامادری باعث شد از خانه فرار کنم

توی سالن، روی نیمکت نشسته ام و منتظرم تا سؤالات مأموران از او تمام شود و از اتاق بیرون بیاید.
می گویند او با پای خودش به کلانتری آمده و گفته که چندین هفته است از خانه فرار کرده و حالا پس از این مدت سرش به سنگ خورده است و قصد دارد به خانه برگردد، ولی روی برگشت را ندارد. به همین خاطر به کلانتری آمده تا از آنها کمک بگیرد.
در باز می شود و دختری جوان با قدی کشیده وباریک و صورتی نسبتاً زیبا ولی رنگ پریده و چشمانی که گویی روزهاست کاری جز گریه ندارند در آستانه در قرار می گیرد. نگاهش نیمکت خالی داخل سالن را پیدا می کند. به طرفش می رود و آرام روی آن می نشیند. نامش نغمه است و داستانش نغمه غم انگیز زندگی دختری است که مدت هاست بر لبانش گل لبخند پژمرده است.
نغمه، شانزده ساله است. دو سال پیش مادرش به خاطر بیماری لاعلاجی که داشت، جان خود را از دست داد و او و برادر سه ساله اش را تنها گذاشت. پدرش فردی عیاش و خوشگذران بود و از آنجا که ناخواسته با مادر نغمه ازدواج کرده بود، به خانواده اش کوچک ترین اهمیتی نمی داد و نغمه مجبور بود هر شب غر زدن ها و مشاجره او با مادرش را تحمل کند.
دو ماه پس از مرگ مادر نغمه، پدرش با زنی که دو بار ازدواجش به طلاق کشیده شده بود ازدواج کرد و با آوردن او به خانه، زندگی سخت و تاریک نغمه آغاز شد. پدر نغمه کاملاً به نغمه و برادر کوچکش بی توجه بود، و از تمام وظایف پدری تنها سرزنش و کتک کاری را نسبت به آنها اجرا می کرد.
نغمه می گوید: «هر شب که پدرم از سر کار به خانه می آمد، نامادری ام که از من متنفر بود، به دروغ پیش پدرم از من بدگویی می کرد و بعد پدرم کمربندش را در می آورد و به جان من می افتاد و روزی نبود که یک جای کبود در بدنم دیده نشود». حالا دیگر نغمه ای که وقتی مادرش زنده بود، بچه درسخوان کلاس بود و همیشه یکی از سه رتبه کلاس را نصیب خود می کرد، در کلاس به دختری تنبل تبدیل شده است که یکی از پایین ترین نمره های کلاس را در دروس مختلف کسب می کند. از ورود نامادری به خانه ماه ها می گذشت و نغمه بزرگ تر می شد، ولی رفتار پدر و نامادری اش به او نه تنها بهتر نمی شد بلکه بدتر هم می شد.
نغمه دیگر نمی توانست این شرایط را تحمل کند و کم کم به فکر فرار از خانه افتاد، چرا که با خود می گفت هر چه پیش آید از اوضاع فعلی اش بدتر نخواهد بود و این وسوسه ها با تشویق دوستانش که از شرایط زندگی او خبر داشتند شدیدتر می شد. یک روز نغمه از طریق یکی از دوستانش با دختری که مدت ها پیش از خانه فرار کرده بود و حال در اتاقی در یکی از محله های پایین شهر تنها زندگی می کرد آشنا شد و مدتی که از این آشنایی گذشت، او به نغمه پیشنهاد کرد که از خانه فرار کرده و با او زندگی کند. نغمه نیز تنها راه نجات از تنفر نامادری و کتک های شبانه پدرش را در فرار از خانه می دید و چند روز بعد زمانی که پدر و نامادری اش در خانه نبودند، تمام وسایلش را که شامل یک آلبوم عکس، شناسنامه و چند دست لباس بودند، توی کیفش گذاشته و از خانه خارج شد.
پس از فرار خانه، نغمه نزد دختری که مدتی پیش با او آشنا شده بود رفت و بدین ترتیب زندگی جدید نغمه در اتاقی دوازده متری که دارای آشپزخانه کوچکی بود به همراه دوستش شیلا آغاز شد. شیلا در یک رستوران کوچک مشغول به کار بود و پس از مدتی نغمه نیز با کمک شیلا توانست در آن رستوران مشغول به کار شود. هر چند در ازای کار دشواری که آنها انجام می دادند مزد ناچیزی دریافت می کردند، ولی هر دو راضی و خوشحال بودند. به خصوص نغمه که دیگر مجبور نبود فحش ها و کتک های پدر و بدگویی های نامادری اش را تحمل کند.
چند روزی از زندگی مشترک نغمه و شیلا می گذشت و نغمه کم کم احساس می کرد که مرد صاحب خانه آنها، به او و شیلا نظر سوء دارد. تا این که یک روز که نغمه از بازار به خانه بر می گشت از داخل اتاق صدای فریادهای شیلا را شنید که کمک می خواست. بلافاصله وارد اتاق شد و دید که صاحب خانه آنها قصد تجاوز به شیلا را داشت که از فریادهای شیلا و رسیدن به نغمه ترسیده و پا به فرار گذاشت و فردای آن روز نغمه و شیلا تصمیم گرفتند تا از آن اتاق نقل مکان کنند. مدتی بود که از آن ماجرا می گذشت و حالا نغمه و شیلا در اتاقی در همسایگی یکی از دوستان شیلا زندگی می کردند. یک روز یکی از همکاران نغمه به نام فرشاد که به نغمه علاقه مند شده بود، نامه ای به نغمه داد و از او خواست وقتی به خانه رسید آن را بخواند. ولی نغمه که طاقت نداشت تا آن موقع صبر کند، در اولین فرصتی که به دست آورد، شروع به خواندن آن نامه کرد. نفسش بند آمده بود و قلبش به شدت می زد. این اولین باری بود که پسری به نغمه علاقه مند شده بود. نغمه چندین بار نامه را خواند و فردای آن روز جواب آن را برای فرشاد نوشت و به این ترتیب روابط دوستانه آنها آغاز شد. یک هفته بعد فرشاد به نغمه پیشنهاد ازدواج داد و چون نغمه کس و کاری نداشت قرار گذاشتند برای یک هفته به شمال رفلته و پس از برگشت با برپایی چشن کوچکی رسماً با هم ازدواج کنند.
ولی یک روز بعد از آن که از شمال برگشتند، وقتی نغمه به محل کارش رفت، از فرشاد خبری نبود. چند روز گذشت و نغمه هر روز چشمانش را به در دوخته و منتظر بود تا فرشاد بیاید، ولی فرشاد هرگز نیامد. حالا هم نغمه بعد از این که چنین خواری و خفتی نصیبش شد، به کلانتری آمد تا از آنها کمک گرفته و به خانه بازگردد.

(جام جم، ۸۱/۹/۲۰)

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *