یادداشت

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

تأثیر تبلیغات بر روی جامعه رسانه به عنوان یکی از ارکان زندگی امروز، نقش انکارناپذیری در جامعه پذیری و اعطای نقش به اعضای خود ایفا می کند و به همین دلیل محتوای آن نقشی تأثیرگذار در رسیدن به این هدف برعهده دارد. تصویری که رسانه از زن و نقش وی در ...

خبرنامه

درد دل یک دختر فراری

ماجرای دختر فراری :
دختر جوانی که پس از اخلاف با والدین خود از منزل متواری شده و سپس با پوشیدن لباس پسرانه دو هفته شب ها را در یک باغ مخروبه و درون یک کارتن می خوابید، همراه یک پسر جوان سوار بر موتور سیکلت، از سوی ماموران دستگیر شد و به شعبه ۱۱ آگاهی تهران انتقال یافت. خبرنگار ما با این دختر جوان گفت و گویی کرده است که در پی می آید:
-فاطمه.م معروف به سوسن.
اسم پسرانه ات چه بود؟
-علیرضا.
چرا لباس پسرانه پوشیدی؟
-ترسیدم مامورها متوجه بشوند، دختر فراری هستم و برای آنکه دستگیر نشوم، لباس پسرانه پوشیدم.
چند سال داری؟
-بیست و دو سال.
چرا از خانه فرار کردی؟
-خانواده ام مرا اذیت می کردند و مادام کتک می زدند و با سرکوفت های آنها مجبور شدم از خانه فرار کنم.
چند کلاس درس خوانده ای؟
-تا پنجم ابتدایی.
پدر و مادرت با هم زندگی می کنند؟
-بله، اما همه اش به من گوشه و کنایه می زدند و مرا شکنجه روحی می دانند.
با پوشیدن لباس پسرانه چه احساسی داشتی و شب ها کجا می خوابیدی؟
-می خواستم خودم باشم.آزاد باشم و بگردم و کسی به من امر و نهی نکند. شب ها داخل یک باغ می خوابیدم و دلم می خواست راحت باشم و راحت زندگی کنم.
آیا به راحتی مورد نظرت رسیدی؟
تا حدودی، چون دیگر کسی نبود که مرا اذیت و آزار کند.
شغل پدرت چیست؟
-کفاش.
بعد از آنکه فرار کردی اولین کاری که کردی چه بود؟
-اول به انزلی رفتم.مقداری پول داشتم، لباس هایم را در تهران و در داخل باغ عوض کردم  و پس از چند روز به تهران بازگشتم.
لباس های پسرانه را از کجا آورده بودی؟
-مال خودم هست.پیراهن متعلق به برادرم است. شلوار و کفش را هم پدر و مادرم برایم خریده بودند.
در این مدت پول از کجا می آوردی؟
-کمی پس انداز داشتم و کمی هم پول پدر و مادرم است.
الان که دستگیر شده ای چه احساسی داری؟
-دختر بدبخت است!
اما دختران دیگر چنین تصوری ندارند و با مشکلات به راحتی کنار می آیند و با کوچکترین مشکلی از خانه فرار نمی کنند.
-متاسفانه خانواده من با من طوری برخورد کردند که به من اجازه داده نشد تا خودم باشم و مجبور به فرار نشوم.
می دانی خانواده ات نگران هستند؟
-نه، آنها هیچ وقت نگران نمی شوند.
اما آنها از اولین روز فرار تو از ماموران انتظامی درخواست کمک کرده اند.
-آنها مرا دوست ندارند. در این مدت وقتی به آنها تلفن می کردم، برخورد بسیار بدی با من داشتند.
چند خواهر و برادر داری؟
-دوخواهر و سه برادر.
پدرت اعتیاد دارد؟
-بله، تریاک می کشد، خیلی وقت است که معتاد است .
خودت هم اعتیاد داری؟
-نه.
چطور دستگیر شدی؟
-من به مهران تلفن زدم.قصد داشتم با پسر عموی او که اسمش مرتضی است ازدواج کنم. مهران قرار شد مرا پیش مرتضی ببرد.موقعی که با یک نفر سوار موتور بودم، مامورها مرا دستگیر کردند.
الان اگر تحویل خانواده بشوی به آنها چه خواهی گفت؟
-چیزی ندارم، نمی توانم به صورت انها نگاه کنم.
الان چه تصمیمی برای آینده ات داری؟
-نمی دانم…
در مدتی که از خانه فرار کردی، به چه نتیجه ای رسیدی؟
-(گریه می کند) به هیچ چیز.می خواستم بروم برای خودم کار پیدا کنم و بدون منت کسی زندگی کنم.
چه کار بلدی؟
-فروشندگی، کار در تولیدی.
موهایت را کجا کوتاه کردی؟
-در هتل.موقعی که شمال رفته بودم.درون کیفم قیچی داشتم و آن را کوتاه کردم.
فکر نمی کنی هیچ کجا امن تر محیط خانواده نیست؟
-خانواده ام مرا اذیت می کنند اما هیچ کجا امن تر از محیط خانواده نیست؟
پس چرا نمی خواهی تحویل خانواده ات شوی؟
-چون تحقیر می شوم.آنها اگر مرا اذیت نمی کردند فرار نمی کردم.من دلم می خواهد آزادباشم.
آزادی مورد نظری که دنبال آن هستی ، منجر به آن شد که مورد تعرض قرار بگیری؟
-آن روز نمی دانستم و عقلم نمی رسید.
قبلا هم سابقه فرار داشتی؟
-بله یک بارهم فرار کردم و پس از دستگیری،یک ماه در خانه ریحانه بودم.
چه پیامی برای خانواده ها و دختران هم سن وسال خودت داری؟
-از آنها که هم سن و سال من هستند می خواهم با زندگی بسازند و آینده خود را بازی نگیرند، خانواده ها  هم فرزندان خود را درک کنند.من پشیمان هستم.
اگر از تو بخواهیم خودت را به مفهوم واقعی تغریف کنی، چه خواهی گفت؟
-یک دختر فراری شکست خورده ام، دختری سرخورده که عاشق کمی محبت از سوی والدینم بودم. دلم می خواست شب وقتی پدرم به خانه می آمد، دست محبت به سرم می کشید(می گرید). من نمی خواهم بگویم آدم خوبی ام، اما من هم یک انسان هستم. انسانی که تشنه محبت از نزدیکان خود است.ای کاش کارم به اینجا نمی کشید. (شکار جوانان، جلد ۱، ص ۴۱-۴۶)

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *