یادداشت

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

تأثیر تبلیغات بر روی جامعه رسانه به عنوان یکی از ارکان زندگی امروز، نقش انکارناپذیری در جامعه پذیری و اعطای نقش به اعضای خود ایفا می کند و به همین دلیل محتوای آن نقشی تأثیرگذار در رسیدن به این هدف برعهده دارد. تصویری که رسانه از زن و نقش وی در ...

خبرنامه

برای اندکی هروئین، ننگ خود فروشی را برگزیدم

دختری نوزده ساله هستم که از راه پاکی و شرافت فاصله گرفتم و دل به هوا و هوس خویش سپردم و در دره بدنامی و اعتیاد سقوط کردم. نقطه انحراف من از بی تقوایی و چشم چرانی آغاز شد، که سرانجام آن بس تلخ و ناگوار بود.
این نامه را برای جلب ترحم و دلسوزی شما نمی نویسم، چون خود را لایق آن نمی دانم. اما می خواهم صدایم به گوش دختران ساده لوح برسد؛ شاید آنان فریادم را بشنوند، قصه زندگی ویران شده ام را بخوانند.
از تابستان سال گذشته بود که بیچارگی من شروع شد. به سفر شمال رفته بودیم. مثل پرنده ای آزاد بودم، و همانند برخی از دختران ناآگاه، چشمم در جستجوی چشمی بود که با محبت نگاهم کند.
در یک مهمانی جوانی نظرم را جلب کرد. من دائم به او نگاه می کردم، او هم مرتب چشم به من دوخته بود. آشنایی ما با خوشحالی و رضایت دو جانبه شروع شد و با همین دوستی پنهانی، زندگی آینده ام تباه شد.
چند روزی از دوستی ما بیشتر نگذشته بود. او به گونه ای باور نکردنی اعتماد و اطمینان مرا جلب کرده بود. وقتی با هم بودیم، از همه چیز و همه جا سخن می گفتیم؛ و من بی خبر از همه جا، دور نمای یک زندگی عالی را در کنار او، در ذهنم مجسم می کردم.
بعداز ظهر یک روز گرم، با هم قدم می زدیم. از بی خوابیهایم، که بر اثر هیجانات خیال بود، برای او حرف زدم، و او با مهربانی بسیار گوش می داد. وقتی سخنم تمام شد، چند قرص از جیبش بیرون آورد و با لحن بی تفاوتی گفت: من گاهی دچار بیخوابی می شوم، اما این قرصها نجاتم می دهد! و سپس قرصها را در دستم گذاشت.
شب هنگام، دوباره بیخوابی به سرم زد. یکی از قرصها را خوردم و این آغاز اعتیاد من بود.
بعد از آن که به تهران برگشتیم، دوستی من و او که فرشته خیالم بود همچنان ادامه داشت.
شبی در خیابان قدم می زدیم، او سیگاری آتش زد و به من داد؛ با کشیدنش خود را بر فراز ابرهای آسمان احساس کردم. خلاصه وقتی به خود آمدم، دامن عفتم را نیز آلوده یافتم.
دیگر تمام شد؛ من دروازه های سعادت را به روی خود بستم و گرفتار دام شیطان شدم. حالا دیگر یک هروئینی کثیف و آلوده دامن هستم؛ که برای اندکی هروئین، ننگ خود فروشی را بر تن تباه شده زده ام…!
هرگز برای من اشک نریزید.
اما اگر دختر جوانی هستید، نگذارید که مانند من قربانی شوید؛ و هرگز تجربه تلخ مرا تکرار نکنید. چشم خویش را پاک نگه دارید؛ از معاشرتهای ناسالم بپرهیزید؛ از جاده عفاف و پرهیزکاری دور نشوید، تا به چنگال گرگهای انسان نما، گرفتار نگردید.

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *