یادداشت

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

نقش زنان در پشت پرده پیام های بازرگانی (فرهنگ مصرف گرایی)

تأثیر تبلیغات بر روی جامعه رسانه به عنوان یکی از ارکان زندگی امروز، نقش انکارناپذیری در جامعه پذیری و اعطای نقش به اعضای خود ایفا می کند و به همین دلیل محتوای آن نقشی تأثیرگذار در رسیدن به این هدف برعهده دارد. تصویری که رسانه از زن و نقش وی در ...

خبرنامه

احساسات احمقانه موجب بی آبرویی شد

یکی از خصلت هایی که در بانوان بیشتر از مردان به چشم می خورد، احساسات است. خداوند حکیم بنا بر مصالحی، این خصلت را بیشتر در زنان قرار داده است و به خاطر همین است که دختران زودتر تحت تاثیر قرار می گیرند و امکان دارد توسط مردان فریب بخورند، اسلام اختیار آنها را در شوهر دادن دست پدر دلسوز و عاقل یا ولی دختر داده است ؛ لذا بی توجهی به دستورات حیات بخش اسلام و اینکه دختران خود را در بسیاری از امور مستقل می دانند، باعث گرفتاری فراوان برای آنان شده است.
اکنون به نامه دختری که انسان های آلوده از احساسات پاکش سوء استفاده کرده اند، توجه فرمایید:
من سونیا هستم. مدت ها پیش بنا به دلایلی مجبور شدم از خانه فرار کنم. پیش از آن وقتی روزنامه شما را می خواندم، دلم برای آنها که از خانواده هایشان دور افتاده بودند،می سوخت باورم نمی شد که روزی هم دلم باید برای خودم بسوزد. من سرگذشتم را برای شما می نویسم تا با چاپ آن، کسانی که باعث بدبختی من شده اند به اشتباه خود پی ببرند و خانواده ها بیشتر مراقب باشند تا خدایی ناکرده کسی به سرنوشت من و امثال من دچار نشود.
واما سرگذشت من:
چهار سال پیش پسرعمویم فرشاد در اثر سانحه رانندگی کشته شد و فرشید برادر بزرگترش که رانندگی را به عهده داشت، مقصر شناخته شد.پدر و مادر و تمام فامیل او را مقصر می دانستند و به همین دلیل فرشید روز به روز تنهاتر و منزوی تر می شد. من که این وضع را دیدم دلم برایش سوخت، چون می دانستم او مقصر نیست. ولی کاری نمی توانستم بکنم. همین عقیده مشترک باعث نزدیکی من و او شد، طوری که او به من اعتماد می کرد و حرف هایش را به من می گفت و ای که قصد دارد به خارج از کشور برود، ولی پس از مدتی پشیمان شد.
فرشید دوست داشت که به همه بگوید که من با او موافقم. ولی من در فامیل هم عقیده آنها می شدم و فرشید را مقصر می دانستم تا آنها به من شک نکنند.
تا این حد که حدود سه ماه پیش، فرشید که از نظر من مظلوم و بی گناه بود، تلفن کرد و خواست به پارک نزدیک خانه آنها بروم.من هم رفتم. در آنجا دیدم که فرشید و یک فرد دیگری روی نیمکت نشسته اند.
فرشید ما را به هم معرفی کرد.برایم عجیب بود.فرشید در کمال تعجب گفت: می دانی دخترعمو! سعید می خواست با تو دوست شود. تو را قبلا دیده و خوشش آمده است. من بیچاره خشکم زد.برای یک لحظه صدای شکستن قلبم را شنیدم. بالبخند تلخی او و سعید را نگاه کردم. کم آوردم. همه چیز را فراموش کردم.فرشید،پسرعموی تنهای من…
همان جا تصمیم گرفتم پیشنهاد سعید را قبول کنم،چون می خواستم از فرشید انتقام بگیرم.البته بعد از مدتی فهمیدم که سعید مثل فرشید توزرد است، چون او آدم منحرفی بود و با دختران دیگری هم رابطه داشت و حتی چندبار بازداشت شده بود.
یک بار به او گفتم: دیگر نمی خواهم ببینمت.ولی او گفت: من هم می خواستم راهی پیدا کنم از شر تو خلاص شوم، ولی به خاطر فرشید تحمل کردم.باورم نمی شد،اما بالاخره یک روز که از بیرون به خانه آمدم و با قیافه های گرفته مادر و برادرانم رو به رو شدم.
بله اتفاق ناخوشایندی رخ داده بود.آنها عکس های من و سعید را دیده بودند.آنها را به طرفم پرت کردند.برادرم کتکم زد.فهمیدم که تمام اینها نقشه بوده است و فرشید و سعید باعث بدبختی من شده اند.تازه پدرم نیامده بود.با آمدن او کتک مفصلی خوردم و همان لحظه بود که فکر فرار به سرم زد.صبح خیلی زود خودم را به ترمینال رساندم و راهی شهرستان مورد علاقه ام شدم.در آنجا حس غریبی داشتم همه طور دیگری به من نگاه می کردند.همین طوری که می رفتم، چشمم به گلدسته های یک امامزاده افتاد.تقریبا جای خلوتی بود.داخل امامزاده پا گذاشتم و گوشه ای نشستم،ازخستگی خوابم برد.
نزدیک غروب با صدای پای یک پیرزن از خواب پریدم.گفت: دخترجان نمی خواهی به خانه ات برگردی؟ من که دلم گرفته بود با گریه همه چیز را برایش گفتم.وقتی فهمید که فرار کرده ام، خیلی ناراحت شد. از من خواست به خانه ام برگردم.ولی من به او گفتم نمی توانم.هنگام رفتن از من خواست همراهش بروم.ترسیدم، ولی مهربانی چشم هایش مانع شد که به او اعتماد نکنم. با او راهی خانه اش شدم. یک خانه قدیمی و بزرگ است. او تنها زندگی می کند و یک پسر داشته که در جنگ شهید شده است. حالا چند روزی هست که اینجا هستم. دعا کنید این خانم مهربان اجازه دهد همین جا بمانم، چون اگر بیرونم کند نمی دانم چه سرنوشتی در انتظارم است.دلم خیلی گرفته است. چند روز پیش وقتی به دوستم تلفن کردم فهمیدم فرشید به آلمان رفته است. من سرنوشتم را برای شما نوشتم تا به همه جوان ها بگویم: هیچ کاری را بدون فکر انجام ندهند و نگذارند احساساتشان بر عقلشان غلبه کند.نمی دانم چه کنم و چه سرنوشتی برایم رقم می خورد.امیدوارم خانواده ام مرا ببخشند، امیدوارم آنها این نامه را بخوانند.

منبع: شکار جوانان، جلد ۱

    دیدگاهتان را بنویسید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *